فصل چهل و دوم

فردای آن روز وقتی آفرین را دیدم بی آنکه از اتفاقات روز گذشته حرفی بزنم منتظر بودم خودش سر حرف را باز کند . چون بنا به گفته ی آقا کمال این احتمال وجود داشت که آفرین نسبت به موضوع به این مهمی بی تفاوت نباشد . ولی هرچه انتظار کشیدم نه آفرین حرفی زد ونه من خودم را آشنا کردم نهایتا به این فکرافتادم که حتما او زیر و ته ماجرا را در آورده و صلاح نمیداند با من که غریبه هستم در این مورد حرفی بزند.دو سه روزی از این ماجرا گذشت من راستش مثل اسفند روی آتش بودم که از کم و کیف این موضوع سردر بیاورم ولی دهان آفرین را انگاربا سیمان بسته بودند. روزدوم یا سوم بود که بالاخره خود آفرین مرابه گوشه ای کشید و گفت . راستی میخواهم ازتوسئوال کنم اگرهمین الان متوجه بشی که پدرت کسیکه یک عمربه بود ونبودش فکر کرده ای واحساس حضورش همیشه در قلبت جای خاصی داشت پدرت نبوده چه حالی میشوی ؟این سئوال را آفرین آنچنان فی البداهه از من کرد که راستش مانده بودم که به او چه جوابی بدهم . یک آن خودم را جای او گذاشتم . انگار ذهنم هنگ کرده بود ولی در وضعی بودم که میبایست جوابی به این سئوال آفرین میدادم . کمی فکر کردم ضمن اینکه میباید فکر همه ی حرفهائی را که میزدم میسنجیدم مبادا حرفی بزنم که آفرین را دگرگون کنم . پس درحالیکه دستم راروی شانه آفرین میگذاشتم  گفتم من به توکاملا حق میدهم  . واالله نمیدانم . به نظر من سئوالت بسیاربزرگ وجوابش بسیارسخت است .ولی از آنجا که هر اتفاقی پیشینه ای  می باید  داشته باشد .باید دید که این اتفاق از کجا شروع شده .درست است که انسان با دانستن این راز کاملا بهم میریزد و خودش را گم میکند  ولی بایدسعی کردبه این مسئله به این مهمی و ظریفی بادقت حکم صادر کردمن اول سعی میکردم سر از این موضوع در بیاورم و فقط این را بگویم که ساکت بودن در این موردبه نظرم غیر قابل تحمل است . یا آقا کمال راست گفته یا نه بالاخره او که خدا نیست شاید هم من درست حرفش را نفهمیدم .آفرین پرسید آیا بعد از رفتن من تو با آنها صحبت کردی؟ گفتم بله . صحبت که نه ولی از آنجا که میخواستم مطمئن شوم که حرفهایشان را درست برایت بازگو کرده ام پرسیدم چون منهم کمترازتوتعجب نکرده بودم وشب تا صبح آنروزدلم توی دهانم بود بعد هم که تو چیزی نگفتی بیشتردلم شورزد به آقا کمال گفتم شمامطمئن هستی که این دخترپدرش زنده است ؟ او گفت من تردید ندارم . شما هم درست فهمیده اید وقتی از او خواستم کمی توضیح بدهد گفت این مطلب سّرِ زندگی آدمهاست من بخودم اجازه نمیدهم اگر چیزی باشد که گفتنش به شما ایرادی نداشته باشد مطمئن هستم خود او برایت خواهد گفت .

 و بعد ادامه دادم  راستی آفرین تو پیگیر ماجرا شدی؟ از نظر تو و تحقیقاتت حرفهای سید درست بود؟ گفت من آنقدر به خانواده ام علاقمندم که آنها را از خودم جدا نمیدانم و از اینکه پدرم فوت شده هم خیلی در زندگیم احساس کمبود نمیکنم ولی تنها چیزی که مرا بهم ریخت این بود که گفت تو پدرت نمرده . آخر مگر میشود؟ من مطمئن هستم که پدرم مرده و بعداز مرگ او مادرم با این پدرم که او هم از ازدواج قبلی اش دو پسر داشت ازدواج کرده .که همان دو برادر بزرگ من هستند .آخرچطور میشود که پدر من زنده باشد و نه من از او خبر داشته باشم و نه او ازمن و چطور مادرم و پدرم و حتی اطرافیان هیچکدام به گوش من نرسانند که من پدر دارم .من حتی چندین بار با مادرم به مزار پدرم رفتم بچه که نیستم نام او در شناسنامه من هست روی سنگش را چندین بار خوانده ام از تو که پنهان نیست بوسه ها برسنگ مزارش زدم وحال وروزمادرم راهم  دیده ام راستش من خیلی در این باره فکر کرده ام . و به این نتیجه رسیده ام که شاید اشتباهی شده حالا چطورنمیدانم . بهر حال چون آقا کمال زبان ندارد شایدما درست منظورش را نفهمیده ایم . و حالا توبرایم میگوئی که هیچ اشتباهی درکارنبوده ولی بازهم میخواهم بگویم خیلی هم برایم مهم نیست.چرا بایدبا پیگیری این مطلب زندگی کنونیم را بهم بریزم ؟ البته باحقایقی که تو الان روشن کردی .احساسم به من میگوید که ممکن است اتفاقاتی بیفتد که پشیمان شوم .بعد ازحرفهای آفرین من احساس کردم این کلمات آخراوحرف دل اونیست شایدمیخواهد نقش مرادر این ماجرا خط بزند و طوری وانمود کند که من دیگر دنباله اش را ادامه ندهم. بهر حال یا واقعا اکنون هم میدانست و به من بروز نمیداد و یا آینده نگری کرده بود . حرفهای ما بهمین جا خاتمه پیدا کرد .

دو سه روزی که گذشت این مسئله داشت تمام ذهن مرا مثل خوره میخورد . تاب و تحملم تمام شد.پیش خودم فکر کردم تنها راهی که مرا از این سردرگمی در میاورد پرسیدن ماجرا از آقا کمال است . البته اینهم به نظرم کار ساده ای نبود.چون یکبار سعی کرده بودم و آقا کمال صلاح ندانسته بود راز این معما را فاش کند . از خودم خجالت میکشیدم که دو باره سئوال کنم پس بهتر دیدم که  مسئله را با مادرم درمیان بگذارم .دریک فرصت مناسب تمام درددلم وخلاصه ی تمام ماجرارا با وگفتم وبعد پرسیدم به نظر شما چطور میشود که آفرین پدر داشته باشد و نه خودش بداند و نه تا حال به گوشش هم نرسیده باشد . برای مادرم هم بسیاراین مسئله لاینحل بود اوگفت  اولا که مهم نیست به ما چه ارتباطی دارد .دنیا پر از وقایعی هست که اگر روزی بفهمین دوتا شاخ بالای سرمان در میاید ضمن اینکه زندگی این دختر به خودش مربوط است حالاچه فرقی برای مامیکند بفهمیم و یا نه .ولی مادرم متوجه شد که حرفهایش مرا اصلا قانع نکرده ومن مشتاقترازآن هستم که بی تفاوت ازکنارماجرا بگذرم . شاید محبتی که از آفرین در دل من بود آنقدر به او خودم را نزدیک میدیدم و زندگیش برایم مهم بود که نمیتوانستم جلوی این احساس احمقانه ای را که داشتم بگیرم . و اما وقتی مادرم دید من خیلی پیگیر ماجرا هستم برای اینکه بهر حال مرا راحت کند گفت ممکن است آقا کمال بتواند در این باره کمکی بکند خوب برو و از او سئوال کن . تاکید مادرم باعث شدکه   در یک فرصت مناسب پیش آقا کمال رفتم .  تا مسئله را از او بپرسم . پهلویش نشستم و از او خواستم که راجع به زندگی آفرین هرچه میداند برایم بگوید.به او گفتم که خیلی برایش نگران هستم نکند دردش را در خودش پنهان میکند و آنقدر بزرگ ومهم است که میداند و نمیخواهد به من بگوید. در تمام مدت آقا کمال با دقت به حرفهایم گوش کرد . و در آخروقتی  حرفم تمام شد اوچیزی گفت که مرا بیشتر مشتاق بدانستن این معما کرد.آقا کمال گفت  دختر خودت را آزار نده به زودی خود آفرین دنباله حرف مرا میگیرد و به آن میرسد .البته من دلم میخواهد که نسبت به این ماجرا بی تفاوت باشد زیرا او هم از زندگیش راضی هست و هم به من وحرفم خیلی اعتماد ندارد وپیش خودش فکر میکند شاید اصلا مسئله این نباشد که از حرفهای من استنباط کرده . و کاش همینطور باشد که مطمئن هستم اگراین طور باشد خیلی بهتراست ولی من همانطور که قبلا هم برایت گفته ام از این رازی که فاش شد(زیرا من فکرش راهم نمیکردم که این دختر از این مسئله به این مهمی بی خبر باشد . احتمال میدادم تظاهر میکند ) بسیار مطمئن هستم . به آقا کمال گفتم میشود شمابرایم روشن کنید که چطور چنین چیزی ممکن است ؟ گفت این سر زندگی اوست میترسم تو هم بچگی کنی و به او بگوئی . وقتی آقا کمال اصرار مرا دید با قولی که ازمن گرفت گفت.هرگز و هرگز این مسئله را بهیچ عنوان به روی آفرین نیاور. منکه داشتم از این پافشاریم به قصد نهائیم میرسیدم از دل و جان به او اطمینان دادم .

                                     فصل چهل و سوم

آقا کمال گفت . مادرآفرین که او راحوریه صدامیکردند خیلی کم سن و سال بوده که با رسم و رسومات آن زمان با کسیکه آفرین خیال میکندپدراصلیش هست والان هم در قید حیات نیست ازدواج میکند. اسداله خان یعنی همان کسیکه آفرین او را پدر خود میداند درحالی  که سن وسالی بیشترنسبت به مادر آفرین داشته اصلا ازجوانی بچه دارنمیشده .و حالا تا آنجا که از قراین من فهمیده ام که زیاد مطمئن نیستم .این موضوع عقیم بودن اسداله راهیچکسی جزخودش نمیدانسته چون اوقبلا درازدواجی که قبل از مادر آفرین داشته دارای بچه بوده.البته داستان داشتن بچه های اواززن قبلی خودش یک جریان طولانی دارد.مادر آفرین همسرسوم اسداله خان بوده .داستان عشقی و ازدواج حوریه با اسداله خان هم باید به این طریق میبوده که اسداله وقتی مادر آفرین را میبیند یک دل نه صد دل عاشقش میشود. ولی دست یافتن به این دختر یکی یکدانه کار آسانی نبوده.چندین بارمراجعه میکند و با جواب منفی مواجه میشود . او که مردی متمول و دارایعنوان دهان پر کنی هم بوده این جوابها بیشتر او را مشتاق میکند .پس با پافشاری بسیار سعی در رسیدن به مقصود  میکند و تنهاراه موفق شدن را دربریزو بپاش های فراوان میبیند تا خانواده عشقش راحاضر به این وصلت بکند . حوریه بسیار عزیز دردانه و تقریباسوگلی پدرش آقا مراد بوده علت این عشقی که پدرش به او داشته این بوده که او را یادگاری از عشقش میدانسته ازدواج آقا مراد وزنش هم خودش یک داستان عاشقانه بسیار پر پیچ و تاب است . وقتی    در موقع وضع حمل حوریه فوت شده بود. پدربزرگ آفرین با آنکه عاشق مادربزرگ آفرین بوده ولی بعلت وجود حوریه که کسی را برای نگهداریش نداشته مجبور به ازدواج مجدد میشود ازاین ازدواج اجباری صاحب چهارتا پسر میشودوجوداین پسرها این تک دختر را بیشتر از بیشتر پیش پدر محبوب میکند زیبائیش هم برای این علاقه پدربه اوبی تاثیر نبود.پدربزرگ آفرین برای دختردردانه اش خیالاتی بزرگ در سر داشت ضمن اینکه خودش مردی بسیار آزاده و روشنفکربود . شاید بهمین جهت رسیدن به وصال چنین دختری کار سهل و ساده ای به نظر نمیرسد  .ناپدری آفرین یعنی آقا اسداله بااین حساب کاردشواری رادر پیش داشته .واز آنجا که این عشق کارعاقلانه ای هم  نبود ولی خواسته ی دل رابرای کسیکه هم مال دارد و هم جاه نمیتوان مهار کرد .  من نمیدانم با آنکه احتمالا اسداله میدانسته هم فاصله سنی با این دختر زیبا دارد  و هم مشکل عقیم بودنش  چرا دست به این کار زده.  البته در آن زمان این ازدواج از نظر تفاوت سنی خیلی غیر متعارف نبوده ولی این مرد سن وسالی داشته وخودش هم میدانسته که بچه دارنمیشودآنهم برای دختری مثل مادر آفرین میتوانسته برایش مشکل ایجاد کند ولی شاید  با حساب اینکه این دختر بچه است و حالیش نمیشود ضمن اینکه خودش هم سنی داشته شاید به این  نتیجه رسیده بود که بچه دار نشدنش راتا بیایند بفهمندیاعمرش به سر آمده ویا بالاخره مشکل رایکجوری حل میکند.خلاصه چرخ روزگاربروفق مراد اسداله خان  میگردد و این ازدواج سر میگیرد .  بعد از ازدواج مرد برای اینکه دخترک هرگز به فکر بچه دارشدن نباشد" چون در آن زمان مسئله بچه دار شدن خصوصا برای دخترها و خانواده ها مهم بوده" پس بطبع از هیچ ترفندی فرو گذار نمیکند چند سال بهر شکلی که بود مرد ناتوانی خودش رااز دختر پنهان میکند  خوب بعد از چند سال بالاخره خورشید از پشت ابرها بیرون میاید و مادر آفرین دیگر صبرش لبریز میشود ضمن اینکه  تحت تاثیر خانواده که به او فشا رمیاوردند که چرا چند سال است و بچه دار نمیشود باعث میشود که حوریه مرتبامرد رادر فشارمیگذاشته اوایل ناپدری آفرین یعنی همان اسداله در جواب حوریه با گفتن اینکه ما با نداشتن بچه هم مشکلی نداریم و من از تو بچه نمیخواهم مدتی سر دختر گرم میکند ولی بالاخره مادر آفرین پایش را در یک کفش میکند که باید او را طلاق بدهد و علتش هم فقط وفقط بچه بوده.شوهر که دل کندن از این لعبت طناز که روز به روز هم زیباتر میشده برایش غیر ممکن بوده تا جائیکه مجبور میشود مشکلش را به زن بگوید و از او میخواهد که بجز طلاق هر راهی را که بخواهد او حاضربه انجامش  میشود .حتی به او پیشنهاد میکند  که کودکی را به فرزندی قبول کنند ولی مادر آفرین زیر بار نمیرود و میگوید میخواهم بچه مال خودم باشد. صد البته درآن زمانها طلاق گرفتن کارسهل وآسانی نبوده وثروت ودارائی و رفاهی راهم که برای مادرآفرین فراهم شده بود آنقدرچشمگیر بود که گذشتن از آن خیلی هم کار عاقلانه ای به نظر نمیرسید برای همین بود که تمام سعی زن و شوهر بر این بود که راهی پیدا کنند تا این مشکل بدون جدا شدنشان از یکدیگر حل شود .

  تا جائی که من حدس میزنم  اسداله دوست بسیار جوانی داشته  به اسم محمد رضا که دارای زن و بچه هم بوده . تنها راه حلی که به نظراسداله  میرسد اینست که شاید بتواند با استفاده از این دوست جوان و فکری که در سر دارد بهترین راه برای حل مشکلش خواهد بود .و نهایتا از این مسیر ممکن است هم زنش و هم خودش به خواسته شان برسند به شرطی که هم محمد رضا و هم حوریه حاضر به این معامله بشوند .بالاخره  یکروز در خلوت هرچه در دل داشته از زندگی گذشته اش به زنش میگوید و از او میخواهد که چه بخواهد با او زندگی بکند و چه نخواهد این راز را به کسی بروز ندهد .حوریه که  بخاطر خوبیها و عشقی که بین خودش و اسداله بوده وبهیچ عنوان نمیخواسته از شوهر ش جدا شوداین قول را به شوهرش میدهد و از او میخواهد اگر پیشنهادی بکند که او بتواند از عهده اش بر اید هیچ حرفی ندارد .وقتی اسداله مطمئن میشود  به او پیشنهاد میکند که اگر محمد رضا حاضر شود رد این مشکل به آنها کمک کند بی آنکه کسی بوئی ببرد به بهترین وجه این معضل حل میشود وقتی حوریه میخواهد که قضیه را روشن کند اسداله میگوید من ترا برای مدتی بی آنکه کسی متوجه شود طلاق میدهم  و او ترا صیغه میکند . بعد که حامله شدی بی آنکه کسی متوجه شود صیغه را فسخ میکنیم و من تو  دو باره به زندگیمان  برمیگردیم  . آقا کمال که این داستان را با آن زبان بسته به سختی برای من شرح میداد در حالیکه بعد از گفتن هر قسمت تامطمئن نمیشد که من درست فهمیده ام ادامه نمیداد از من خواست که بقیه داستان را به وقت دیگر موکول کنم . همین مقدار هم مدت بسیار زیادی از وقت او و من را گرفته بود . صدای مادرم هم در آمده بود که تو مگر چه میپرسی که اینهمه این آقایان را معطل کرده ای . کمی که دقت کردم دیدم من آنچنان محو داستان زندگی آفرین شده بودم و برایم عجیب و غریب مینمود که زمان را فراموش کرده بودم . بیچاره آقا کمال با بزرگواری هرچه در توان داشت برای توضیح دادن به من در طبق اخلاص گذاشته بود شاید هم بدلیل این بود که به من ثابت کند حرفهائی که به آفرین زده بی پایه و اساس نبوده و شاید هم مطمئن بود بعدا برای من فاش خواهد شد . و یا اگر نقطه ی مبهمی برای آفرین در آینده به وجود بیاید با دانسته هائی که او در اختیار من گذاشته مسئله برای آفرین روشن شود . بهر حال من مجبور شدم آن روز داستان را تا همین جا دنبال کنم و بیصبرانه تا فردا تحمل کنم . ضمن اینکه آنقدر به آفرین علاقه داشتم و میدانستم که این ضربه ی مهلکی بوده میخواستم از سیر تا پیاز را بدانم که اگر لازم شد آفرین را در جریان بگذارم و کمکش کنم تا اگر مایل است خودش در این مورد تحقیق کند . پس به صبر کردنش می ارزید

    فصل چهل و چهارم

 ساعتها و حتی ثانیه به کندی برایم میگذشت آنروز بعد از اینکه به خانه آمدم بی صبرانه منتظر ماندم تا خود آقا کمال بخواهد که بقیه داستان زندگی آفرین را برایم بگوید میدانستم انسان متعهدیست و خودش هم مایل است مرا در جریان بگذارد . خیلی طول نکشید که مادرم این پیام را برایم آورد که آقا کمال منتظر منست

باسرعت باتاقی که آقاکمال بودرفتم اوباروی بازمراپذیرفت ومثل اینکه ازجائیکه داستان راقطع کرده بودکاملابخاطرداشت ادامه داد.او به من گفت دخترم این داستان شاید آن نباشد که واقعا اتفاق افتاده باشد ولی من فکر میکنم باید اینگونه باشد .(البته در آخر این داستان مجبورم به شما یاد آوری کنم که ایما و اشاره های این دو برادر سید خصوصا تا اینمدت طولانی که من در کنارشان بودم هنوز برای من جای ابهام داشت ولیکن وقتی مسائل را کنار هم قرار میدادم بیشتر متوجه حرفهایشان میشدم .)آقا کمال ادامه داد من میتوانم بگویم ان مردی را که آفرین پدر خود میداند و اکنون مرده همان اسداله مرد مسن شوهر مادرش هست نه پدرش . پدرش یعنی محمد رضا هنوز هم زنده است این را هم بگویم که چندین بارمحمد رضا بعد از مرگ دوستش یعنی اسدالله  که به ظاهر پدر آفرین بوده به مادر آفرین  پیشنهاد کرده که چون پدر واقعی این دختر است پس خودش را موظف میداند و حاضر است آفرین را از او بگیرد و خودش از فرزندش سرپرستی کند . و یا حتی حاضر بوده مادر آفرین را پنهانی عقد کند و سرپرستی مادر و بچه را بعهده بگیرد ولی گویا مادر آفرین حاضر به چنین کاری نمیشود و ضمنا فکر میکنم بینشان عهد پیمانی بسته شده بود که هرگز این رازرا برملا نکنند شاید برای همین هم مادر آفرین این موضوع را به او نگفته . اما دخترم من فکر نمیکنم آفرین بتواند از زیر زبان مادرش این داستان را بیرون بکشد.احتمالا مدتی ذهنش بهم میریزد و سپس فراموش میکند . شاید  هم او به خودش این دلخوشی را بدهد که من روی هوا حرفی زده ام . امیدوارم چنین شود . راستش من از اینکه این راز را به او گفتم خودم خیلی راضی نیستم .

سالهای سال گذشت آفرین شوهر کرد وبه خانه ی بخت رفت . بچه هایش بزرگ شدند و دوستی من او ادامه داشت . در تمام این مدت طولانی دوستیمان من به خودم این جرات را ندادم که در این باره با آفرین حرفی بزنم راستش میترسیدم . مبادا باعث شودم که بهترین دوستم رادچار آشفتگی کنم. ویا چنین پرسش بیجائی لطمه به این دوستی چندین وچند ساله ام بزند .تا روزی  که بالاخره آفرین خودش به من گفت .در حالیکه دوتائی تنها بودیم حالا دیگرزمانی شده بودکه سن وسالی هم ازما گذشته بود واین گذشت زمان هم خیلی دردها را علاج کرده بودوبه ما هم طاقت وتحمل بسیاری داده بود.اودرحالیکه احساس کردم بغضی رافرود میده گفت . مدتهاست که میخواهم به چیزی پیش تواعتراف کنم .گفتم بگو.افرین گفت اون سید یعنی آقا کمال رامیگویم .یادت هست ؟ گفتم بله آفرین جان یادم هست ولی خوب گذشته بهتراست دیگر دراین باره هیچ چیز نگوئیم ..او حرفم را قطع کرد و گفت نه نگذشته برای من آواری بود .مدتها با خودم درجنگ بودم کاملا بهم ریخته شده بودم نمیدانستم اصلا این گفته های آقا کمال درست است یانه گاهی بخودم نهیب میزدم که مگر یک فال بین آنهم لال چقدر میتواند از سرنوشت کسی با این فاصله خبر داشته باشد.و حتی بعضی اوقات که دیگر عرصه به من تنگ میشد تصمیم میگرفتم ازمادرم دراین باره سئوال کنم ولی راستش میترسیدم.من مادرم را بسیار دوست داشتم اوتنها کسی بود که من در عالم داشتم نمیخواستم اومکدر شودویا شاید دلش نمیخواهدمن به این رازپی برده باشم حتی روزیکه ازپهلوی آقاکمال آمدم میدانی که مادرم کاملا درجریان بود وقتی پرسید خوب ازاین سیدهاچی دست گیرت شدگفتم هیچ میدانی که اینهااولاحرفهایشان سندو مدرک ندارد ضمن اینکه همه میگویند آخر وعاقبت خوبی داری . کی دیده که ؟ بهر حال ازاینکه نکند حرفی بزنم و مادرم را هم ناراحت کنم و از طرف دیگربیشتر میترسیدم به خانواده ی مهربانی که دارم آسیب بزنم .واین موردهرگز برای من قابل تصور نبود . زمان خیلی زود میگذرد  شاید باورش برایت سخت باشد تاوقتی ازدواج نکرده بودم این رازرا با خودم داشتم.اگربگویم چه افکاری در سرم بود شاید باور نکنی گاه به مرزجنون میرسیدم ولی تحمل کردم یکسالی از ازدواجم که گذشت احساس کردم کمی آرام شده ام دیگر مثل سابق فکر نمیکردم تا اینکه وقتی زمان مناسبی را پیدا کردم در این رابطه با مادرم صحبت کردم و آنجا بود که متوجه شدم . حرف اقا کمال واقعا درست بود. هرچه مادرم اصرار کرد که بداند من از کجا این راز را فهمیده ام به او نگفتم .انگار میخواستم از او انتقام بگیرم . همانطور  که اوسالها وسالها مرا در بی خبری گذاشته بود .در اینوقت بغض در گلو مانده آفرین به گریه ای شدید تبدیل شد .گذاشتم خوب دلش خالی شود ولی من آنقدر اورادوست داشتم که نتوانستم خودم راکنترل کنم اشکهایم بی اختیار با دل او همراهی کرد.  ولی با اینهمه به آفرین دلداری دادم و گفتم بهر حال هرچه بوده گذشته مادرت هم فکر میکنم خودش بیشترازتو در کوران این ماجرا درد و رنج تحمل کرده . او درحالیکه هنوزگریه میکرد با سرحرفهایم را تصدیق کرد.  و من که ماجرا را از آقا کمال مشروح شنیده بودم بی آنکه پیگیر ماجرا شوم طوری به آفرین وانمودکردم که مهم نیست.همه پدرومادردارندوبالاخره روزی هردوراازدست میدهندوازطرفی به قول قدیمیها

گرگی که مرا شیر دهد میش منست . بیگانه اگر وفا کند خویش منست

و یا گفته اند ( برادر عزیز است یا برادر خوانده . گفتند تا مهر و محبت چه کند).

داستان زندگی آفرین هنوز هم برای من مثل یک کلاف بهم پیچیده میماند. نمیدانم اوبا این مسئله چطور کنار آمده و آیا داستان زندگیش رامثل همانی که آقا کمال برای من گفت بوده ویانه.چون هم او و هم من در این سن بچه نبودیم و میدانستیم این گسستگیها و پیوستگیها خیلی مسائل میتوانست در بین داشته باشد . بهر حال او با این مسئله مجبور بود کنار بیاید  . نمیدانم چرا هیچ سعی برای توضیح دادن به من نکرد و حتی از من نپرسید بعد ازشنیدن داستان زندگیش من در صدد بر نیامده ام که از آقا کمال بپرسم یا نه وشاید او اصلا این داستان را برای این پیش کشید برای اینکه تشکری از من کرده باشد.و یا درد دلی با یک همدل.

 

                       ************************************************************

بیشترین سودی که حضوراین دوسید برای من داشت این بودکه با سن کمی که داشتم توانسته بودم کتابی باشم که پراز داستان است . داستانهای واقعی از انسانهای واقعی و همین دانستینها در زندگیم بسیار موثر بود . وقتی میدیدم کسانی مثل خاله مریم ها را.  دیگر از زندگی خیلی متوقع نبودم من هنوز هم به فال و سرکتاب و پیشگوئی و این چیزها مثل پدرم عقیده ندارم ولی حتی آنها آینده ای را که برای من پیشگوئی کرده بودند شایدباورش سخت باشد موبه مو اتفاق افتاد نه تنها برای من که برای همه ی آنهائی که گفته بودند و من در جریان بعدی زندگی آنها بودم دقیقا همان بود که سیدها گفته بودند . شاید همه اینها اتفاقی بود نمیدانم اگربخواهم به تمام کسانیکه در ارتباط با این دو سید که به خانه ما آمدند اشاره کنم کتابی خواهد شد که از حوصله بیرون است خوب هرکسی که زندگی میکند بالطبع گذران زندگیش داستانی دارد . و چه جذاب است سر در آوردن از این روند زندگیها که بی شبهه هرگدام یا میداند تجربه ای باشد و یا تلنگری بذهن بسته ما من اسم این اتفاقات را گذاشته ام رنگین کمان زندگی .چون هرگز دو زندگی یک شکل را من در این مدت ندیدم درآخرمیخواهم با یک دوخط اتفاق جالب و خنده داری را که در این راستا برایم اتفاق افتاد برایتان بگویم شاید حسن ختامی باشد برادری داشتم که بسیار شیطان بود . در آن زمان دوست دختری داشت که نمیخواست هیچکس خصوصا پدرومادرم از این ماجرا آگاه شوند. منهم هیچ نمیدانستم ولی میدیدم هروقت به خانه می آید سعی میکند بهیچوجه با این دو سید روبرو نشود . من متوجه شدم که این پنهان شدنهای اونمیتواند بی دلیل باشد بعد از مدتی با دقتی که کردم  شک من مبدل به یقین شد که باید کاسه ای زیر نیم کاسه برادرم باشد  مرتبا در این فکر بودم که این ماجرا را رمز گشائی کنم . بالاخره یک روز دل به دریا زدم و از او پرسیدم چرا تو همیشه مثل جن از بسم اله از این سیدها میترسی ؟ وسعی میکنی اصلا با اینها روبرونشوی در حالیکه اینها آدمهائی هستند که حتی دیدنشان برای همه جالب است؟ اول او به مسائلی متوسل شد که مرا قانع نکرد .من از او کوچکتر بودم و احساس کردم دارد سرم را گرم میکند به مسائل دیگر در حالیکه او سعی میکرد از زیر موشکافیهای من شانه خالی کند  . گفتم اگر اینست که تو میگوئی چه اشکالی داردخوب توهم بیا مثل ما ببین آینده است چه میشود.حالا درست یا غلط .درزیر ضربات دلایل من بالاخره حرف دلش را زد او گفت  من بیشتر از اینکه بخواهم آینده ام را بگویند میترسم از حالم خبر بدهند

او هرگز و هرگز در برابر آنها آفتابی نشد که نشد . البته یکی دیگر هم همین کار را کرد .او پدرم بود.او هم هرگز خودش را به آنها نشان نداد . ولی من علت آن را تا جائیکه عقلم قد میداد میدانستم . او هیچوقت سرش را پیش مادر خم نکرد و تسلیم افکار او نشد .

وقتی سیدها به خوبی و خوشی رفتند پدرم آهی از ته دل کشید رو به مادرم کرد و گفت . تو با پذیرفتن من از حضور این دو سید بدان که برایم بعد از خدا عزیزی . من کاری کردم که هرگز از خودم انتظار اینهمه گذشت را نداشتم . خوشحالم که از این امتحان هم قبول بیرون آمدم .

                **************************************************************