صبوران تنگ دل ( فصل شصت و ششم و شصت و هفتم)(پایان)
فصل شصت و ششم
وقتی حوا مطمئن به آمدن الهه شد . اشکهایش را پاک کرد و گفت قول میدهم این راز بین ما تا هستیم مخفی بماند . شما از طرف من خیالتان جمع باشد . بعد از آنکه حوا آدرس کامل خانه اش را به الهه داد گفت شاید این درخواست را هم که میخواهم بکنم درست نباشد ولی ناچارم میترسم تمام رشته هایمان پنبه شود تمنای من اینست چون بگفته ی پزشک وقت زیادی نمانده همین فردا شما برای این کار وقت بگذارید. و بعد از گرفتن قول روز بعد وبا این اطمینان از الهه خدا حافظی کرد و رفت .
حوا رفت ولی الهه تازه متوجه شده بود که بی آنکه فکر حرفی را که زده و قولی را که داده بکند ناخود آگاه به خواسته ی دلش جواب مثبت داده بود . برای الهه رفتن به دیدن امیر کار ساده ای نبود . او عمری حسرت یک لحظه دیدن امیر را داشت یک عمر حسرت شنیدن صدایش را داشت یک عمر حسرت این را داشت که در هوائی که امیر نفس میکشد تنفس کند . یک عمر به خود این آرزو را بدهکار بود و حالا ناخواسته بدون تفکر داشت به این آرزویش میرسید . فکر کرد اگر ؟؟؟؟ و باز بخود نهیب زد که . یک عمر برای دیگران زندگی کرد ی و بعد خنده کمرنگی لبهایش را رنگ زد بی آنکه واقعا شاد باشد اوبه چشمانش که سالها گریستنهایش را فقط تاریکیهای شب شاهد بود .و به یک عمرتلف شده که فقط در دل گریسته بود فکر کرد. شب و روزی را سراغ نداشت که فکر امیر در آن جائی نداشته باشد . کی فکر میکرد به چنین روزی ؟ کی فکر میکرد که امیر؟؟ نه امیر مردنی نیست . نا خودآگاه سرش را بسوی آسمان بلند کرد و از خدا خواست امیر را برای او نگهدارد. تحمل مرگش را نداشت تحمل نبودنش را نداشت . ازفکر اینکه لحظه ی مرگ امیر را ببیند داشت دیوانه اش میکرد . . حوا رفت ولی الهه تازه داشت به سرعت زمان رفته ی عمرش را معکوس طی میکرد داشت به سن بیست و دوسالگی ، بیست سالگی ، شانزده سالگی و نگاه اول می افتاد. بی حوصله و وارفته خودش را روی یک صندلی انداخت . و تمامی گذشت سالها را شیرین و تلخ به تماشا نشست .
ثانیه ها پا روی صفحه ی ساعت نمی کشیدند گویا سنگین شده بودند . چشمهای الهه بجز ساعت هیچ چیز را نمیدید . فقط امیر را . امیر جوان خوش قد و بالا با آن چشمان سیاه و موهائی که اغلب روی پیشانیش در رقص بود . حضورش را در کوچه . بوی عطر او رادر فضائی که گاهی شانس تنفس در آن را داشت حس میکرد. یک لحظه حس کرد کاش جای حوا بود . از بودن با امیر زندگیش سرشار میشد .ولی بعد پشیمان میشد اودر ته دلش نمیخواست در این حال و هوا به دیدن امیر برود نمیخواست او را در جدال با مرگ ببیند درحقیقت دلش به درد آمده بود از وضعی که حوا از امیر برایش مجسم کرده بود ببیند .او نمیخواست قدم زدن مرگ رادر کنار امیر حس کند . او خنده ی امیر را میخواست . عشق امیر را میخواست . و چشمان پر فروغ امیر را . لابد اکنون به چشمانش فروغی نمانده . تنش رنجور و تکیده است . از تجسم این حالتهای خیالی دلش می گرفت . ولی به حوا قول داده بود . باید هرطور شده به این زن که یک عمر زیر بار عشق او و امیر له شده بود کمک کند . دلش به حال حوا میسوخت . نمیتوانست خودش را جای او بگذارد درست است که از منوچهرهیچ عشقی ندیده بود ولی میدانست که منوچهر به کسی وابسته نیست میدانست عشقی این چنینی بین او و منوچهر نبوده . ولی حوا حال دیگری داشت . احساس میکرد هرگز نمیتوانست مثل حوا با چنین زندگی کنار بیاید.
برای رفتن به خانه امیر میباید برنامه فرداراطوری روبراه کند که منوچهر بوئی نبرد.نمیخواست کسی از این راز مطلع شود گویا میخواست این عشق را ازالف تا یا برای خودش نگهدارد.اواین شانس را هم نداشت که مثل امیراگردر بسترمرگ بود از نزدیکترین کسش که منوچهر بود کمک بگیرد . در این حالت باز امیر از او خوش شانس تر بود حوا را داشت که به خاطر او از تمام هستیش و غرورش بگذرد .تمام آن روز را فکر کرد و با هر ترفندی بود برنامه خانه نماندن صبح فردا را طراحی کرد و خیالش از این جهت جمع شد گویا میخواست تا جائی که ممکن است نزد امیربماند . آهی کشید وگفت کاش کنارش بامرگ همراهش بودم . ولی چه ایکاشها که الهه در رابطه با عشق امیر ناکام مانده بود .
فردای آن روز.روزی که شب قبل آن تا صبح حتی مژه نزده بود رسید . به سرعت کارهای روزمره را انجام داد و حالا مانده بود که از زندگی چندین و چند ساله اش زمانی را به خود اختصاص دهد . او به خود حق میداد که لااقل این لحظه را از دست ندهد . او میخواست به دیدن عشقش برود . میخواست به دیدن امیری برود که سالهای آرزوی یک ثانیه اش را داشت . او حالا یک زن سالخورده نبود یک دختر نوجوان بود . او پر در آورده بود . روحش داشت بسوی امیر پر میکشید . احساس نا خواسته ای به او میگفت شاید امیر با دیدن او بتواند به مرگ غلبه کند . او میخواست با عشقش به کالبد امیر روح بدمد . سلول سلول وجودش امیر را میخواست . چه ساعتها که برای دیدن امیر در رویاهایش دنبال چنین لحطه ای میگشت .
اولین کاریکه کرداین بود که به آینه پناه ببردنمیخواست امیراو را پیر در هم شکسته ببیند . میخواست شمائی از گذشته را داشته باشد . میخواست عشق را درچشم امیر تجربه کند .حسرتی که یک عمر در آتشش سوخت . از دیشب تا به حال صدها بار برخورد ش را با امیردرذهنش تجسم کرده بود .گاه دلش از شورعشق می تپید و گاه اشک چشمانش را خیس میکرد .حالی داشت که برا ی خودش هم آشنا نبود .جلوی آینه کلی به موهای سفیدش خیره شد.دستش رابالا بردتاموهای آشفته اش را جمع کند . خوشش نیامد گویا پیر تر جلوه میکرد.خسته شده بود انگار زمانه نمیخواست با او مدارا کند . چقدر شکسته شده .خطوط صورتش گویا عمیقتر و وحشتناکتر خودشان را به رخ الهه می کشیدند.رنگ صورتش به زردی گرائیده بود که اثر از بیخوابی شب گذشت در آن موج میزدهرگز اینهمه به خودش در آینه خیره نشده بود کارهای عشق قابل پیش بینی نیست . یک آن خنده ی تلخی لبانش را از هم گشود زیر لب گفت مثل اینکه امیر میخواهد به خواستگاریم بیاید .وقطره ای اشک ازچشمانش فروریخت .به خود نهیب زد."الهه به خودبیا درست خودت رانگاه کن.ولی بازشوری که دردلش بودتمامی نداشت باشوق وذوق بهترین پیراهنش راکه لباسی آبی رنگ بودپوشید.به یادداشت که چندین بارسمر به اوگفته بودمامان این پیراهن خیلی بتومیاید.انگارکلی جوان میشی وقتی اینو میپوشی.ولی الهه هرگزبحرف سمرمثل امروزفکر نکرده بود.بعدازپوشیدن لباس کلی هم به سرو شکلش وررفت. چند بار تمرین اولین نگاه را کرد و سپس با دلی پر تپش به دیدار امیر رفت . خیلی دیر بود . چقدر حسرت دیدارش را داشت . خدایا چرا بعضی اوقات بیرحمانه با سرنوشت انسانها بازی میکنی ؟
الهه آن منطقه ازخانه امیرراکه حوابه اوآدرس داده بودخوب میشناخت به آسانی آدرس راپیدا کرد.هیچکس اگراورا میدید باور نمیکرد که زنی به آن سن و سال در آن لحظه چه حالی دارد . خدایا این عشق چیست که در دل انسانها به ودیعه گذاشته ای؟ چیست که سن و سال . زشتی و زیبائی زمان ومکان نمی شناسد.دل توی دل الهه نبود . به در خانه معشوق رسیده بود لحظه ای ایستاد. شاید میخواست به گذشته برگردد. به یادش آمد که چندین با راز این محل گذر کرده و حتی یکباربه ذهنش نرسیده که پشت این دیوارهای سنگی قلبی برایش می تپد. در این زمان قلبش در سینه اش مثل کبوتری ره گم کرده می کوبید . هنوز انگار میترسید .در این لحظه الهه به چیز شک کرده بود دارد درست میبیند یا اصلا دارد خواب میبیند ؟ او پشت دری ایستاده که در آنسوی در امیر درانتظار اوست ؟ ولی خدا مگر میشود چنین خوشبختی را حتی در خیال باور کرد؟ الهه درآن لحظه نه یک پیرزن بلکه همان دخترک هجده نوزده ساله ی عاشق یواشکی بود.الهه هرگزچنین حالی را تجربه نکرده بود.او فقط عاشق بود.عاشقی که دلش را و دردش را و تمام آمال و آرزوهایش را چون یک یادگار گرانبها در گوشه ی قلبش آنجا که هیچکس راراهی نبود پنهان کرده بود. الهه حالی داشت که گفتنی نبود. حتی دستش برای زدن زنگ درناباوری بود . چندبار با خودش گفت نکند کاری که میکنم درست نباشد ؟ نکند عواقبی داشته باشد که تمام زندگیش را زیرسئوال ببرد ؟احساس میکرددارد کاری رامیکند که یک عمرازانجامش عاجزبود. او هرگز به دلش به خواسته اش و ارزوهایش جواب مثبت نداده بود.اوهمیشه به اطرافش نگریسته بودوبرای دیگران زندگی کرده بوداوازخودش کاملا غافل بود والان در این لحظه فقط وفقط به خودش به دلش وخواسته اش دارد بها میدهد .چند بار از خودش پرسید . نکند دارم راه غلطی را انتخاب میکنم ؟ ولی در ذات داشت به احساسش جواب میداد . دیگرزمانی وفرصتی باقی نمانده بود. این آخرین فرصت بود از طرفی به خودش اطمینان میداد که به حوا ایمان داشت.میدانست تمام حرفهایش اوازروی صداقت است . باز فکر کرد نکند امیر؟؟؟ نه امکان ندارد امیر تا او را نبیند. امیرتا حضوراورا کنارخودش حس نکند . امیر وامیروامیر. یک عمر این اسم بر روی قلبش حک شده بود
بالاخره به خودش مسلط شد و زنگ در به صدا در آمد.
فصل شصت و هفتم
و زمانی نگذشت که حوا در را گشود . او منتظر الهه بود او با اشکی که از روی صورتش پاک کرده بود ولی هنوز خط اشک به الهه نشان میداد که اوضاع وخیمتر از آنستکه که تصور میکرد به الهه خوش آمد گفت .
حیاطی بزرگ . تمیز و زیبا. در اولین لحظه چشم الهه به دنبال امیر بود.او فقط امیررا جستجو میکرد. صورتش را چشمانش راو اشتیاقش را به دیدن . ولی الهه را برق گرفت . زیرا در قسمتی از حیاط چندین زن و مرد و دختر و پسر جوان دید . با نگاهی پرسشگرانه به حوا توضیح خواست . حوا معنی نگاه الهه را خوب فهمید .و آرام طوری که فقط الهه میفهمید گفت . خیالتان از طرف اینها راحت باشد . بچه ها برای اینکه در مسیر بیماری و حال نزار امیر بودند و دکتر همه چیز را به مزدک و مازیار از وضع امیر به اینها گفته بود اینها امده اند برای اینکه در آخرین لحظات کنار پدرو پدر بزرگشان باشند . همه اینها عاشق امیرهستند. آنها در طول بیماری امیر همیشه نگران حال او بودند . منهم برای اینکه جوابی برای آمدن شما داشته باشم وضمنا به بچه هایش بگویم که من چقدر امیررا دوست داشتم وتا آخرین لحظه برای برآوردن تقاضایش حاضرم ازخودم و حساساتم بگذرم به مزدک ومازیارماجرا را گفتم . نکند آنها فکرهای دیگری بکنند قبول دارید که دراین حال و روزی که داریم آمدن یک غریبه چقدر سئوال برانگیز میتواند باشد . ضمن اینکه خصوصا مزدک هرچند میدانم که میداند ولی هرگزبه روی من وامیر نیاورده ولی مطمئن هستم که ماجرای عشق امیر را به شما میداند . بچه که نیست .حالا الهه جان شما به این ها اصلا توجه نکن . الان هم چشم براه است امیر صدای زنگ را شنید ه. از دیروز که ماجرای آمدنم را به خانه شما و قبول کردن اینکه شما به دیدارش میروید به او گفتم خدا میداند چه حالی دارد . گویا حالش خیلی بهتر شده . راستش مرتب در هر رفت و امدم به بالینش در حالیکه صدایش به سختی شنیده میشود و میدانم که در چه وضعی هست از شما و گذشته حرف میزند.انگار میخواهد گذشته اش را مرور کند . من سعی میکنم او را وادار به سکوت کنم میدانم با چه جان کندنی کلمات رابه لب میاورد . دلم دارد میترکد من فکر میکنم اوهنوز در آن زمان دارد زندگی میکند .در اینوقت تقریبا به اتاقی که گویا امیردرآن بود رسیدند . بوی امیر فضای خانه را پر کرده بود و یا شاید این بوی عشق بود که الهه آن را حس میکرد در طول راه که حوا داشت برای الهه توضیح میداد الهه میدید که نگاه کسانیکه در حیاط بودند مثل تیغ داشت به جانش نیش میزد . حال غریبی داشت . یک ثانیه احساس کرد عجب کار بدی کرده حالا اینها پیش خودشان چه فکرهائی میکنند . مثل دختر بچه ای که کار بدی کرده باشد دلش میخواست زمین دهان باز کند و او را ببلعد . به خودش نهیب زد ."الهه این چه کاری بود که کردی کاش این بار هم سنگ بر دلت میگذاشتی و پیرو احساساتت نمیشدی ". ولی باز پشیمان میشد یاد التماسهای حوا افتاد. دلش برای امیر تنگ شده بود . تحمل اینهمه درد و رنج به دیدار امیر می ارزید .
دری بزرگ وطوسی رنگ نظرالهه رابخودجلب کردبرشهائی ازشیشه نشان میداد که درآن وقت روز هم چراغهای اتاق روشن است . قلبش داشت از سینه اش بیرون میزد.نگاهی به حوا کرد . حوا درحالیکه دست الهه را گرفته بود و در دستانش میفشرد گفت. الهه خانم امیر اینجاست . منتظر شماست من به اتاق نمی آیم . می خواهم همانطور که تا حال ملاحظه ی حال امیر را کرده ام این دم آخر هم حواسم به او باشد میخواهم درلحظه ی آخرزندگیش با شما تنها باشد .میدانم نهایت آرزویش این بود .در مدتی که حوا با الهه در حیاط حرف میزدهمه ساکت بودند هرچند حرفهارا نمیشنیدند ولی گویا میدانستند که باید سکوت کنند . سکوتی که رنگ آخرش سیاهی بود و فریاد واشک .الهه مانده بود چه کند.تا حال درزندگیش اینگونه سردرگم نمانده بود . انگار نه راه پیش داشت و نه راه پس . کاش میشد از این جا فرار کند.اوکه عمری را در هجران به سر برده بود باز هم به همان درد بسوزد و بسازد . ولی نمیشد . امیر منتظرش بود .پاهای الهه یارای حرکت نداشت . جو بدی بود . با همان پاهای لرزان و قلبی از آن لرزانتر بسوی اتاقی که حوا به او نشان داده بود قدم برداشت . پشت در حالی داشت که گفتنی نیست . خدای من یعنی درست است . یعنی میتوانم امیرم را ببینم .در را باز کرد روی تخت رو برو ..چشمش به امیر افتاد . پیر مردی فرتوت با موهای سفید و رنگی پریده . چشمانی ثابت . نمیدانست چه کند . حرف بزند ؟ سلام کند؟ حسابی دست و پایش را مثل دختری که با دیدن عشقش دست و پایش را گم میکند حالا او دست و پایش را گم کرده بود . یک آن به خودش آمد . جلو بروم؟ . بهتر دید همانجا بایستد تا امیر او را ببیند و صدایش بزند .
مدتی در همین حال ماند . زمان به کندی میگذشت . احساس کرد حالا اون بیرون بچه هایش چه فکر میکنند؟ دلش داشت آشوب میشد . او هرگز چنین لحظاتی را تجربه نکرده بود . لحظاتی منتظر ماند. نه هیچ عکس العملی از امیر ندید . امیر حتی نگاهش را به سوی اوبرنگرداند . دلش به شور افتاد. نکند دارد خواب می بیند . پس چرا از آنهمه اشتیاق که حوا میگفت خبری نیست . یعنی امیر نفهمیده من اینجام ؟ حوا که گفت امیرصدای دررا شنیده . با قدمهای کوتاه ولرزان به تخت امیرنزدیک شد .امیر تکان هم نخورد . به چشمان امیرنگاه کرد همان چشمانی که در حسرت یک نگاهش حاضر بود جان بدهد . همان نگاهی که سالهای سال در خواب و بیداری به آن فکر کرده بود . آه چقدر چشمان امیر در این زمان سردو ساکن است . چرا به دورها نگاه میکند ؟ من کنارش هستم . منی که آرزوی دیدنم را داشت.الهه به کنار تخت رسیده بود . باز هم همانطور . آه مثل انیکه امیر نفس هم نمیکشد . . سرش را به روی قلب امیر گذاشت . قلبش آرام بود . الهه دستش را به موهای سفید امیر کشید . موهای سیاه امیر که حسرت الهه بود . موهای مثل شبق او حالا چقدر زبر وبی رنگ است .
الهه موهای امیر را مرتب کرد . نگاهش به روی او به لبهایش . به لبهای سرد و خشک شده اش . به چشمان سرد و بیروحش . گویا میخواست تصویر امیر را ازتوی قابی که در سینه اش سالها حک کرده بود بیرون بیاورد و این تصویر را جایگزین آن کند وتا زنده است با این تصویر تازه زندگی کند . . دوباره و برای آخرین بار نگاهش را به روی امیر دوخت . آهی کشید.و لبهای گرمش را به دستهای امیر که داشت سرد وسرد ترمیشد چسباند .با صدائی که گوئی از ته چاه در می آمد لبهایش را به گوش امیر نزدیک کرد و دو بار نام او را به زبان آورد . امیر؟ امیر؟ منم الهه .دلش میخواست در این سفر تنها همسفری باشد که او را همراهی میکند . الهه هرگز به خواب هم نمیدید این لحظات را . قلبش داشت از سینه اش بیرون می آمد . دلش میخواست این توانائی را داشت که فریاد بزند . آنقدر بلند که به گوش امیر برسد . لابد هنوز روح امیر در اتاق بود هنوز به آسمانها پرواز نکرده بود . میخواست به او بگوید که چقدر دوستش داشت . میخواست غرورش را مثل تقاله ای به بیرون تف کند و بگوید که هرگز لحظه ای از عمرش را بدون او سر نکرده . به آرامی دست امیر را رها کرد . ولی باز دلش نیامد این بار بر روی گونه ی سرد امیر بوسه ای زد . میخواست از گرمای تنش هدیه ای هرچند کوچک به امیر داده باشد .
این آخرین آرزوی الهه بود . و شاید در همان لحظات روح عاشق امیر هم جواب بوسه ی الهه را داد.
الهه سرافکنده ازمیان مدعوین مرگ امیرگذشت . هنوزدررا پشت سرش نبسته بود که صدای فریاد و شیون حوا بدرقه ی راهش شد .
کتاب این عشق هم مثل تمام عشقها بسته شد . نه امیر هست و نه الهه . ولی هوای عاشقی همچنان ......................
پایان
زنی ایرانی هستم . با نام ایرانی گیتی . 
