پریشان

شب چه تاریک بود و .طوفان بود
اشک در دیده ام فراوان بود
شب دلم را .ز خویش میداند
سینه ام جایگاه باران بود
لب فرو بسته ام در این سودا
گرچه فریاد راحت جان بود
میبرم آتشم به سینه ی داغ
تا نگویند دام شیطان بود
کس نداند. فقط خدا داند
پاکتر عشق تو ز ایمان بود
آزمودم ترا به هر سنگی
پاک چون گوهری درخشان بود
من اسیر توأم که میدانم
بهر من عید. عید قربان بود
لیک اکنون چه حاصل از عمرم
گر نصیبم سرای سلطان بود
باتو در کُنج خلوتی خاموش
چون بهشتی ز نور تابان بود
ای دو صد کاش چون ندانستم
که"رسا" همچنان پریشان بود
+ نوشته شده در جمعه ۱ آذر ۱۳۹۲ ساعت 12:21 توسط گیتی رسائی
|
زنی ایرانی هستم . با نام ایرانی گیتی . 
