شکوه ی من

جز خودم از کس دیگر نبود شکوه ی من

خوردن غصه و غم بود همه قصه ی من

شهد میدادم و چون زهر ثمر میدیدم

سینه ی چو سپرم گشت همه هیمه ی من

نعمه هایم همه شد خنجر و بس سینه شکافت

بنگر حال من و بال و پر بسته ی من

گیتی رسائی

خود خواسته

بنویسید و بگوئید

که خود خواسته مُرد

زندگی کرد به ظاهر ، بخدا سود نبُرد

آتش بود سراپا سوزان

بنویسید و بگوئید

که خود خواسته مُرد

جگرش سوخته بود ، با جگر سوخته مُرد

گیتی رسائی

دردهای عمیق

دردیست به دل نگفتنش چو گفتن سخت است

بر دوش نشسته و کشیدن سخت است

هرچند تحمل شده عادت ما را

اینگونه گذشتنش چو بردن سخت است

گیتی رسائی

بار غمها

از تمامه زندگی شد بار غمها حاصلم

من گمانم درازل اردردشدآب و گِلَم

نیست این دنیا بجز خواب و خیالی و فریب

من به پایانش که نزدیک است حتی خوشدلم

گیتی رسائی

بهترین فرجام

بهار بودنت

مردن زیر باران

آتش پرست

رهسپار درد بود ،عشق شد فریاد رس

ترک دین کردم شدم آتش پرست

این چنین دادم تمام هستی ام را من به باد

سخت و سنگین گشت آواری و بر پشتم نشست

گیتی رسائی

زبان عشق

چو می بینی ،کنی کتمان گناه است

به یک لحظه همه عمرت تباه است

گنه باشد گذشتن وقت گفتن

زبان عشق میگویند گناه است

گیتی رسائی

نگاه تو

نگاهت گفت کار دل خرابست

بمانند حبابی روی آبست

ولی ما را نیاز گفتگو بود

نگاه عاشقی نقش سرابست

گیتی رسائی

تاوان عاشقی

من آن دردم که درمانش تو بودی

من آن جامم که مهمانش تو بودی

نباشد خاطرت آن روزگاران

چنان پروانگاه ، شمعش تو بودی

تو کوشیدی به آزار دل من

ندانستی که جانانش تو بودی

به دست باد، دنیایم سپردی

همان دل را که ایمانش تو بودی

هنوز از عشق گرمم چون گذشته

ندانی تو که سامانش تو بودی

بیا، بگذشته را دیگر رها کن

اگر درد است تاوانش تو بودی

مرنجان بیشتر این سوده دل را

گناهی داشت، فرجامش تو بودی

"رسا" دارد هوایت تا هوا هست

که در این زندگی جانش تو بودی

گیتی رسائی

خلوت دردمند

شنیدم دردمندی با دل خویش

به خلوت عقده ها را باز میکرد

زبیداد زمان و جور گردون

درون سینه اش انباز میکرد

گهی میسوخت از جور زمانه

زمانی سوز دل را ساز میکرد

برای دور ماندن از حقایق

به ظاهر شعر خوش آواز میکرد

ولی بیهوده میزد تعل وارو

اجل هم از برایش ناز میکرد

در آخر سودهایش هم زیان بود

هوای دلبری طناز میکرد

گلی میخواست از گلزار هستی

ولی خاز از برایش ناز میکرد

"رسا" اینگونه عمرش را بسربرد

بدنیای دگر پرواز میکرد

گیتی رسادی

چرخ کبود

خسته ام از بودن و از زیستن اما چه سود؟

آمدن. بودن درین ویرانه دست من نبود

لحظه ها بیهوده پشت هم قطار عمر شد

ای دوصد نفرین من بر گردش چرخ کبود

گیتی رسائی

گیرم که نیستی

باور مکن که بی تو زمانی به سر شده

هرلحظه بی تو جان من ازتن بدرشده

گیرم که نیستی به کنارم چه حاجت است؟

هرجاکه بوده ای تو، دلم باخبر شده

گیتی رسائی

باور عشق

نگاهت کرده ام از روزن در

همان لحظه بشد روح از تنم پر

نمیدانی تو حالم، غرق خویشی

من عمری داشتم اینگونه باور

گیتی رسائی

رویا توئی

در میان عاشقان رسوا منم ؛ زیبا توئی

من چو شمعی سوخته ؛وان لعبت والا توئی

کاشکی میشد رساندبادپیغامم به تو

من به یغما رفته ام آن مست بی پروا توئی

گرچه میدانم ندارد آخری این اشتیاق

عشق اول ،عشق آخر هستیم تنها تودی

هرگز از سوی توپیغامی نیامد سوی من

روزهایم بی تو سرشد؛مونس شبها توئی

بی خیالت نیست تنها لحظه ای افکار من

بینوائی بین ؛نگه هرجا کنم آنجا توئی

کرده ام عمری مدارا . شد صبوری عمرمن

گرچه رودم خوشدلم پایان ره دریا توئی

نازنینا نیست دیگر حسرتی در سینه ام

صدغزل دارد "رسا" بی انتها، رویا توئی

گیتی رسائی

آخر شاهنامه

خواب خوب زندگانی مردن است

شاهنامه آخرش خوش بودن است

زندگی جز حل مشگلها نبود

خویش را با دردو غمها سودن است

گیتی رسائی

بی اجازه

گرچه میدانم اثر هرگز ندارد ناله ام

بی اجازه،ناله از لب؛ وامی میگیرد ترا

دل درون سینه میسوزد چومرغان اسیر

در خیالش گاه گاهی کام میگیرد ترا

گیتی رسائی

سر  به در

نمیدانی ولی ای کاش روزی

ازین حالی که دارم باخبر شی

ویا چون من به درد عاشقیها

بسوزی همچو شمعی ،سربدر شی

امید واهی

آپلود عکس" />​​​​​​​

مرا با توست پیمان گرچه دوری

نمیدیدم به خود این سان صبوری

به امیدی که شاید باز گردی

بتابی بر دل تارم چو نوری

گیتی رسائی​​​​​​​

روزگار ما

درین زندان که نامش زندگانیست

غلط گفتند که، لطفش اسمانیست

بود حسرت رها گشتن ازین بند

ندیدم لذت، الطافش نهانیست

شبش تاریک و روزش زحمت افزا

الف تا "ی" تمامش گفتمانیست

مگو انسان ز گفتش شرم دارم

که این انسان چو شیطانت حرامیست

لجنزار است میدانم که دانی

تماما خلفتت نامهربانیست

تفکر کن ؛ بجای ما تو بنشین

تمام بخششت کلا زبانیست

خوشی چون رفته ای بالا نشستی

خدا هستی و عمرت جاودانیست

گلستان آفریدی،خوش بحالت

بگو با ما خودت ؛ این باغبانیست؟

تبانی کرده ای با گرگ گله

خیالم بود کار تو شبانیست

پشیمانست "رسا" زین خلقت خویش

بجز مردن رهائی زین قفس نیست

گیتی رسائی

از خویش رفته

از خویش رفته

وله ز قضا به روی خاک آمده ام

با حکم قضا به جای پاک آمده ام

افسوس پشیمانم و از خودرفته

بر من بنگر چو شاخ تاک آمده ام

گیتی رسائی

بخشش

بخشش چو زیاد گردد از حد

درهم بشود خوب با بد

اندازه نکوست بهر هر کار

بر مردم بد وفا نیرزد

گیتی رسائی