بیخبران


توئی آتش ، منم خاکستر تو
چو اشک افتادم از چشم تر تو
درون خواب چون دیدم رخت را
بشد حسرت شوم همبستر تو
#گیتی_رسائی

خیالم سرد گرداند زمانه
صبوری پیشه کردم زین بهانه
ندانستم که درد خفته هرگز
نماند خواب ، باشد جاودانه
#گیتی_رسائی

درون خوابِ باغِ آرزوها
بشد بشکفته با عشق و تمنا
سرابی بود اما باز خوش بود
اگرچه آن خوشیها بود رویا
#گیتی_رسائی

تو از کفم بربودی خیال و خواب مرا
نداند آنکه ندیدست حال خراب مرا
تو هم که حال من بی نوا نمیدانی
سلام کرده ندادی چرا جواب مرا ؟
#گیتی_رسائی

از بخت بَدَم شکایتی نیست
از دست زمانه در عذابست
برگیست اسیر دست طوفان
بیدار نکردمش،که خوابست
#گیتی_رسائی

درعشق تو من ،جز هوس خام ندیدم
از باغ جمال تو بجز خار نچیدم
لب تشنه تو مارا لب دریا بنشاندی
افسوس بسی دیر من از خواب پریدم
گیتی رسائی

ترا در خواب دیدم زار و غمناک
زحسرت بود چشمان تو نمناک
نشستم در کنارت عاشقانه
که بودم فارغ از جور زمانه
نهادم سربه دوشت بادلی تنگ
نکردم ناله از بیرنگی و رنگ
زگرمای حضورت مست بودم
به موهای سیاهت دست سودم
چو دریا بودم از عشق تو لبریز
سرابی بود این عشق غم انگیز
به خوابم آمد آنچه حسرتم بود
نشانش بعد از آن چشم تَرم بود
"رسا" جز خواب کی بردی تو سودی؟
کز آن آتش نمانده غیر دودی
گیتی رسائی