خسته ام از بودن و از زیستن اما چه سود؟

آمدن. بودن درین ویرانه دست من نبود

لحظه ها بیهوده پشت هم قطار عمر شد

ای دوصد نفرین من بر گردش چرخ کبود

گیتی رسائی