حضور اجنبی

بیگانه ای آمد و به تزویر و ریا

شد صاحب میراث و همه هستی ما

چون بود ستمگر و ستم پیشه و پست

با جهل و خرافه کرد ما را سر مست

صد وعده به ما داد ز دوزخ و بهشت

از روی شتر به تخت شاهی بنشست

شد مالک و رهبر و بشد شاهنشاه

آورد ز عرش و کردمان در ته چاه

شد روز سیاه همچو شام یلدا

امید نماندمان به صبح فردا

آن شهر پر از شادی ما شد غمبار

از خون جوانان بسر آمد آوار

نا امید

چه رنجیست بودن ولی بی نشان

نفس باشدت لیک چون مردگان

نیاید بگوشت بجز درد و رنج

نه امید باشد به پیر و جوان

گیتی رسائی

شاید خبر داری

آمدی دیشب به خوابم تا که دلشادم کنی

از غم و جور زمانه شاید آزادم کنی

شاید از حالم خبر داری و میدانی غمم

چون خرابم ،شام میائی که آبادم کنی

گیتی رسائی

مبنای جهان

مبنای تمام این جان تصویر است

خورشید و زمین و آسمان تصویر است

گهگاه سیاه و گاه و گه رنگین است

باریست به دوشمان بسی سنگین است

باید که ببرد ؛ چاره جز بردن نیست

گرخوب ،بد است ،چاره جز خوردن نیست

آنکس که به حیله بر سرت تاج گذاشت

در آخر کار قصد تاراج بداشت

این آمدن و رفتن ما بُرد نداشت

بیچاره بوَد کسی که ناخوردوبذاشت

این جام جهان نما ندارد جز باخت

آنکس که ولع کرد ،جهان را نشناخت

ابلیس بود در این جهان قدرتمند

در آخر کار میشود حاجتمنــــــد

دیدار رخش درآن زمان دیدنی است

این میوه ی تلخ آخرش خوردنی است

دیدست "رسا" ،چو عبرت آموز نشد

پایان شب سیاهشان روز نشد

گیتی رسائی

سخت است

سخت است بریدنی که پیوسته شدی

حتی اگر از سیر جهان خسته شدی

آید به زبان سهل که باید بگذشت

از ساقه و برگ و ریشه وابسته شدی

گیتی رسائی

خنده گل

انگار نبودی به جهان گذران

برگل بنگر دو روز خندد بجهان

از ریشه شکسته ایم چون قامت گل

گر نیک نظر کنی عیانست ،عیان

گیتی رسائی

علاج نیست

دردی نهان شدست که بر آن علاج نیست

هرگز مباش در پی درمان علاج نیست

دیوانگی نهایت این آتش است و بس

باید که جان فشاند که جز جان علاج نیست

گیتی رسائی

غم شیرین

شیرین غمیست لذت رفتن ازین جهان

خنده مزن، که چنین است این زمان

هرگوشه هست رنگ و دوصد فتنه و بلا

پس بهتر است بسته شود دردهان زبان

گیتی رسائی

دردهای زمان

وقتی دلست پر زغم روزگار دون

دیگر مپرس حال مرا زین گذار خون

ني بوده ام کجا و ندانم کجا روم

دیدم ز دردهای زمان صدهزار گون

گیتی رسائی

حسرت دنیا آمدن

گفتی که سوخت آنکه به دنیا گذر نمود

تاوان دهد هرآنکه به اینجا سفر نمود

ما را نبود حسرت این آمدن شدن

کس را ندیده ام به رضا این خطر نمود

گیتی رسائی

مرداب شد دلم

دریا شدست چشمم و مرداب شد دلم

در زیر سیل اشک چو گرداب شد دلم

میسوزد آن کسی که ندارد دگر گریزگاه

ما را نبود چاره که قرقاب شد دلــــــــــم

گیتی رسائی

وفا دارم

وفا دارم که راهی جز وفا نیست

چنین زادست مادر جز قضا نیست

فرار از خویشتن را کی توانم؟

نداند آنکسی کو مبتلا نیست

گیتی رسائی

داستان عشق

داستان عشق را گفتم که پنهان خوشتر است

ازچه میترسی چرا؟ لطفش بجانم نشتر است

گشته ام گم در میان خاطراتش روز روز

حال و روز این چنین در خود نهفتن بهتر است

گیتی رسائی

نامه ای  به دوست ( جوابیه به لطف دوست شاعرم)

بزرگانـــــــــــــه شرمنده ام ساختید

گران بــــــار بر دوشم انداختید

توانم کم و ، مهرتان بی شمار

که الکن زبانم درین رهگذار

بزرگان در آئینه چون بنگرند

بزرگی خود بر کسان بشمرند

دین جمع بودن مرا آرزوست

صدائیست خفته که اندرگلوست

به لطف ادیبان قلم میزنم

چنانند خورشید و من ارزنم

دلم شاد میگردد از بودشان

برم لذت از همت و جودشان

اگر چه نباشم من از این تبار

ولی برده ام سود در این قمار

"رسا" دِین دارد به یاران بسی

که او هست در شوره زاران خسی

گیتی رسائی

دست آسمان

زانکه با ما نیست یاری همزبان

باخدا گویم غم و درد نهان

گرچه اوهم ازمن و مادل برید

پس سپارم خویش دست آسمان

گیتی رسائی

تکه هیچ

نگه کن غیر غم چی مانده از من

بجز رنج و محن چی مانده از من

زحسرتها گذشتم هیچ گشتم

گمانم تکه هیچی مانده از من

گیتی رسائی

چشمان پراشک

چنان از عشق هستم شاد و سرمست

که بلبل در گلستان میبرد رشک

تو دوری با خیالت سرخوشم من

گواهم باشد این چشمان پراشک

گیتی رسائی

محرومم

زدیدار تو محرومم کجائی

دگر از خویش بیرونم کجائی

شرابی خوردم و غم حاصلم شد

شدم فرهاد، شیرینم کجائی

گیتی رسائی

درمانی نمانده

مرا با خویش پیمانی نمانده

زحسرت در تنم جانی نمانده

هماره دردهاافزوده بردرد

به صدها درد درمانی نمانده

گیتی رسائی

همزاد

دلم میخواست همزاد تو باشم

به هرجامیروی یاد تو باشم

تودرخودباشی و من بیخودازخود

ندانم از چه میخواهم تو باشم

گیتی رسائی

حجاب

جو هر عشق بمانند گلابست ، گلاب

بخدا لذت آن همچو شرابست ، شراب

حال ِ دل عشاق درین شهرخرابست ،خراب

عشق وامید درین ورطه سرابست، سراب

گرکه عاشق بشوی عمر بر آبست، بر آب

دل من رفته درین راه و کبابست ، کباب

گربخواهم که دهم شرح کتابست، کتاب

بس شنیدم همه گفتند ثوابست ، ثواب

همه زیبائی دنیا به شباب است ، شباب

حرکت چرخ زمان پر ز شتاب است ،شتاب

غفلت ار پیش بگیریم عذابست ، عذاب

گرچه دریاست ولیکن چو مهاب است، مهاب

دل مکن شاد که این مرغ غرابست ، غراب

برد آنکس که درین دهر عقابست ، عقاب

چه کسی گفت جهان روی حسابست، حساب

صورتکها همه در زیر نقابست ، نقاب

زین سبب قصه همه حفظ حجابست ،حجاب

ای خوش آنکس که کنون رفته بخوابست ، بخواب

شده بی درد نه در فکر جوابست ، جواب

به سرت ریز "رسا"هر چه ترابست ، تراب

ناله بهر دلشان چنگ و ربابست ، رباب

گیتی رسائی

دلی نسوخت

درد را گفتم ، ولی گوشی نبود

ناله ها کردم ، دلی اما نسوخت

بیصدا بهتر بسوزم ، بی خیال

قصه را گفتن ندارد هیچ سود

گیتی رسائی

زخم کهنه

در سراشیبی زندگی دستگیره ا ی نیست

چه لحظات سختی

و چه سخت تر ،کمک گرفتنی که روحت را

در خودت دفن میکند

و آنگاه در سراسر زندگی

بشود زخمی گهنه

گیتی رسائی

آتش  و سیل

زآتش بسیار می ترسیدم

سیل آمد و خانه ام به سر ریخت

اینگونه مرا جهان به بیراهه کشید

گیتی رسائی