من آن دردم که درمانش تو بودی

من آن جامم که مهمانش تو بودی

نباشد خاطرت آن روزگاران

چنان پروانگاه ، شمعش تو بودی

تو کوشیدی به آزار دل من

ندانستی که جانانش تو بودی

به دست باد، دنیایم سپردی

همان دل را که ایمانش تو بودی

هنوز از عشق گرمم چون گذشته

ندانی تو که سامانش تو بودی

بیا، بگذشته را دیگر رها کن

اگر درد است تاوانش تو بودی

مرنجان بیشتر این سوده دل را

گناهی داشت، فرجامش تو بودی

"رسا" دارد هوایت تا هوا هست

که در این زندگی جانش تو بودی

گیتی رسائی