برگ در باد

فراغ تو عجب سخت است ؛ فریاد

بیابان گرد بودم گشتم آبـــــــــاد

حصار عشقت آتش زد به جانــــم

شدم آشفته همچون برگ دربــاد

گیتی رسائی

از خویشتن خالی شدم

تا نگاهت کرده ام از خویشتن خالی شدم

مرده راگردیده ای ؛آندم به آن حالی شدم

نیستی چون من، زبان بیهوده گردد در دهان

هرچه گویم من؛ نمیدانی چه احوالی شدم

گیتی رسائی

حال دیوانگان

زمن مپرس که دیوانگان چرا اینند

پُرَند ازغم واز درد و سردوسنگینند

هزاربار بمردند و رفته اند از دست

به خنده شان منگر.چون بسینه غمگینند

گیتی رسائی

نه یاریِ  یاری

مرا دگر نه توانی، نه یاری ِ یاری

چرا نهاده به دوشم چنین گران باری

به هرچه داده نگفتم چراو بردم بار

ازین شکسته ندانم رسد چه آزاری؟

گیتی رسائی

آتش بزنی اگر مرا

من سیر ز دیدنت نخواهم گردید

دلگیر ز بودنت نخواهم گردید

آتش بزنی اگر سراپای مرا

با حیله ز تو جدا نخواهم گردید

گیتی رسائی