سینه را چاک زنم تاکه دل آید دستم

زیر پا له کُنمَش تاکه نگوید ،هستم

ای خداخانه ی دل راتوخودت ویران کن

من دراین راه فقط سینه ی خودراخَستم

هرچه آهست کشیدم ،نگرفتم آرام

گوئیا مرگ تواند، که کند سر مستم

عاجزم از طلب دل که ترا می طلبد

من ازاین آتش سوزنده به حق پیوستم

تا رهایم بکند خواهش دل مست شدم

حلقه ی مهر ز امیالِ جهان بگسستم

تا بمانند "رسا" خویش کنم طعمه ی باد

همچو پروانه پرِ خویش به غمها بستم