از آن ترسم که پایان گیرد این عشق

ره کوه و بیابان گیرد این عشق


رود جائی که قدرش را ندانند

نه سر گیرد نه سامان گیرد این عشق


هزاران گونه گون و رنگ در رنگ

شود آتش بدامن گیرد این عشق


رچاله رفته در چاهی بیفتد

بسوزد زآنکه آسان گیرد این عشق


رود از یادش آن شیرین زبانی

به خاکستر قراری گیرد این عشق


ز بازیگر مپرس احوال مارا

که ما راکرده صد بازیگر این عشق


چنین لطفی مبادا از سرم کم

"رسا" را زنده میگرداند این عشق