دل به باریکه ی عشق تو قناعت می کرد

پیش هــــر یار ز عشق تو حکایت می کرد

لحظه ای یادتوو، عـــشق تــو از یاد نـــرفت

باهمه شکوه ی تو، عشق به غایت می کرد

کوله بارِ غم تو ،عـــــشق به هرجا می برد

لیـــــک این بار گهی گاه شــرارت می کرد

در نظـــــــر بود که هــــــرگز نکنم ناله و آه

عقــــل میگفت، ولی دیده حماقت می کرد

راز می گشت عیان هرچه به خود پیـــچیدم

حال مـــن کاش که این دیده رعــایت می کرد

دیده با دل شده همـــدست دریــن بازیــــها

درد را در تن مـــــن ، حد نــــهایــت می کرد

توچه دانی که نداری ز مــــه و مـــهر نشان؟

کَمَکی لطــــف تو گر بود ، کــــفایت می کرد

ای دریغا که "رســـــا "گشت دراین راه تبــاه

هرکســـی حال مــــرا دید، شمــاتت می کرد