سفره ی غــــم

دگر در من نمانده شوق بودن
کنــــــم فریاد از بیهوده بــودن
نـــــدیدم لــــذت آســوده بودن
شدم دیوانه زین فرسوده بودن

سرم را برد این هستی به یغما
به پای سفره ی غم زد بفرمــــا
نبـــــوده جز غــمِ دل قسمت ما
نبردم هیچ سهمی مـــن زدنـــیا

کمی با من مدارا جور می شد
به ترک ظلمها مجبور می شد
همه غمها درون گور می شد
جهان اینگونه پر از نور می شد

"رسا" اینها خیال خـــام باشد
جهان با دردِ دل ،همراه باشد
در اینجا مردمی ، ناکام باشد
شــــرابی تلخ، اندر جام باشد

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲ ساعت 21:17 توسط گیتی رسائی
|
زنی ایرانی هستم . با نام ایرانی گیتی . 
