بیگانه ای آمد و به تزویر و ریا

شد صاحب میراث و همه هستی ما

چون بود ستمگر و ستم پیشه و پست

با جهل و خرافه کرد ما را سر مست

صد وعده به ما داد ز دوزخ و بهشت

از روی شتر به تخت شاهی بنشست

شد مالک و رهبر و بشد شاهنشاه

آورد ز عرش و کردمان در ته چاه

شد روز سیاه همچو شام یلدا

امید نماندمان به صبح فردا

آن شهر پر از شادی ما شد غمبار

از خون جوانان بسر آمد آوار