ای روزگار
طـالب عـــشق تو بودم بی خبــــر از روزگار
زدشکست جامِ دلم را سنگ سخت روزکار
ناله ام ســـودی ندارد .شکوه کی دارد اثر؟
می چکاند از دوچشــمم گوئیا خون روزگار
آقتی شد بهر من این زندگانی باز عجب؟
می نـــشاند بر رُخم رنـگ و ریا این روزگار
منکه میسوزم درون خویشتــــن اما دریغ
وای گویا که طلب دارد زمن ایــــــن روزگار
آخرش ترسم که قیدش رازنم باچشم تر
تـــــا ببیـنـم باز دارد آبـــــــروئــی روزگار؟
واله این روئی که دارد من عجب آورده ام
میخراشد،میتراشد جسم و جانم روزگار
لب که می بندم درون را میکند آتشفشان
گـــر دهان را وا کنـــــم ویران نمـاید روزگار
گوئیا بهتر بود همـــــچون"رسا" لب دوزبود
تاکه شاید خویشتن را خود بسـوزد روزگار
+ نوشته شده در شنبه ۶ مهر ۱۳۹۲ ساعت 21:58 توسط گیتی رسائی
|
زنی ایرانی هستم . با نام ایرانی گیتی . 
