بوته گل رُز
یک دوست برایم هــــــدیه ای آورده
یک بـوته گلِ رُزِ به جان پــــرورده
با دست خودش بوته بخاک بنشانده
عطرش به تمام خانه ام پاشانده
زآنرو دل من چه حال وروزِخوش داشت
درخانهء مــن امیـــد گویا او کاشت
کارم شده بود لـــذت دیـــدارش
بی آنکه هوس بود به برگ و بارش

بی خودزخودم گه به تنش بوسه زدم
در خواب و خیال بر تنش خوشه زدم
او داد جـــواب بوســـــه ام را باگُل
آن تک گل من بداد بـــوی سنبل
تنهابه چنین دوست "رسا" دلخوش کرد
از اینهمه لطف پیش او کرنـــش کرد
+ نوشته شده در دوشنبه ۸ مهر ۱۳۹۲ ساعت 9:43 توسط گیتی رسائی
|
زنی ایرانی هستم . با نام ایرانی گیتی . 
