گذشت آن خاطرات نیمه کاره

به روز من ،که گمگشته ستاره

چه شبها بی خبر از سوز هجران

هزاران درد میزد چنگ بر جان


ازین درد و غم و سوز نهانی

به یغما رفت دوران جوانی

نگاه تو به دنبال دل من

نگاهت برد تاب و طاقت من


گذشته سالها اما دریغا

نبودم اندرین سودا شکیبا

زمان دارد بلندی گاه پستی

چگونه بین تو قلبم را شکستی


ندارد عشق درمانی به دنیا

همین بودَست سودای من و ما

برو دیگر بس است این زندگانی

نه میدانی نه میخواهی بدانی


چنان سیرم نمودی از جوانی

که میسوزم، همان سانی که دانی

"رســـــــا" دارد دوصد دردِنهفته

یکی را از هــــــزارانش نگفته