-- 

منهم چو تو در سینه دلی داشتمی

از آتش و از آه خبر داشتمی

هرچند زشاخه ،گل نچیدم هرگز

از گلشن و گل به دل اثر داشتمی

دلدادگی از ازل نکردم همه عمر

صد شور و شرر، ولی به سر داشتمی

چون آبِ سراب، خشک و بی سرمایه

دروادی عشق، همسفر داشتمی

دردام جهان بُدَم گرفتار ولی 

در خانه خود کاش سحر داشتمی

بیرون ز خودو اسیر رویا و خیال

در کوچه عشق ،خوش گذر داشتمی

بر بال فرشتگان و بر منبر عشق

همچون پریان، به شانه پر داشتمی

افسوس خیال و خواب پایانی داشت

خونابه و خون ،جای شکر داشتمی

دیگرز"رسا" مپرس دل چیست؟کجاست؟

در سینه به جای دل، شرر داشتمی