دستت ،تو زدست من کشیدی،هیهات

از بام دلم ،تو پر کشیدی، هیهات

گفتم که فراموش شوی ،چون بروی

رفتی و نشد غمت زیادم،هیهات

گفتی که خیال بود هرچیز که بود

این بود تمام زندگانی؟،هیهات

اما چکنم دگر نگشتی رامم

من آتش و تو سراب بودی،هیهات

در خویش فرو رفتم ونابود شدم

تومست و غزالخوان شده بودی ،هیهات

دیوانگیم ببین و لبخند بزن

تاچندچنین بمن بتازی؟،هیهات

ماندم چه کنم باتو و بااین دل تنگ

دل ترک کنم ؟ با تو چه سازم ،هیهات

تاشام ابد"رسا" چنین حیران است

آخر به خدا رسد اَمانش ، هیهات