در خیال از عشق بُتها ساختم

زیر پایش فرش گل انداختم

بر تنش از گل لباسی دوختم

پیش او گشتم چو شمع و سوختم

رنگ دادم برلبش رنگ بهار

پاک کردم از رُخش گردو غبار

شور و مستی را به او آموختم

در نگاهش آتشی افروختم

پوستش ار مخمل و دیبای سرخ

شد رقیب ماه از سیما و رُخ

دلبریها کرد از من بی حساب

کرد حالم را خراب اندر خراب

این چنین آتش به پا کردی "رسا"

خود شدی صیدِ چنین دام بلا