دیده ی تر

در دیده ی من نشست عشقت
خونابه به چشمه ی تر افتاد
دل بود نشانه ی وجودم
آتش به میان مجمر افتاد
#گیتی_رسائی

در دیده ی من نشست عشقت
خونابه به چشمه ی تر افتاد
دل بود نشانه ی وجودم
آتش به میان مجمر افتاد
#گیتی_رسائی

می گذرذ خو ب و بد
با همه سختی ولی
گریه کجا میشود؟
مرهم دلهای تنگ
#گیتی_رسائی

گاهی برای تو دل من تنگ میشود
هر متر فاصله به نظر فرسنگ میشود
گاهی برای دیدنت ای آسمان عشق
روزم چو شام تیره ، سیه رنگ میشود
گاهی برای خاطر دل ناله میکنم
در خلوت خیال ، همه آهنگ میشود
گاهی به یاد آنهمه بگذشته ی قشنگ
آن لحظه های ناب دوصد رنگ میشود
گاهی هوای عشق جوان میکند مرا
هر تار از تنم بمثل چنگ میشود
گاهی خیال آنکه کنارم نشسته ای
دربین دیده و دل من جنگ میشود
گاهی"رسا" بخویش دهد وعده ی وصال
پنهان چرا کنم؟ که دلم تنگ میشود
#گیتی _رسائی

درد است اینکه به فریاد میرسد
کوه از حصار دره به افلاک میرسد
گویا خدا که پشت به مظلوم کرده است
شهد است این زمان که به تریاک میرسد
#گیتی_رسائی

مرغ اسیر
راه رهائی نمیشناخت
هر میله ی قفس به خیالش پناه بود .
#گیتی_رسائی

فریاد مزن .دادرسی نیست درین دهر
کو نوش؟ همه جام جهان پرشده از زهر
بیهوده دلت خوش که جهانت گذران است
انسانیت و مِهر و شرف مرده درین شهر
#گیتی_رسائی

گفتم زمان رها کُنَدَم از خیال تو
گشتم رها ز خویش و
خیال تو با منست
#گیتی_رسائی

باید که بگذرم زتو، افسوس چاره نیست
جز باختن به تو در عشق چاره نیست
این کوله بار عشق مرا پیر کرده است
راهی شدم ز کوی تو ای دوست چاره نیست
#گیتی_رسائی

دلم میخواست از دردم بگویم
ز سوز ِ سینه ی سردم بگویم
تو در دنیای خود سرگرم بودی
ندانستی چه ها کردم ، نگویم
#گیتی_رسائی
شب تا سحر خیال تو آمد
ولی چه سود؟
نشتر به جان من
همه الفاظ میزنند
#گیتی_رسائی

آتشم زد نگاه کردن تو
تو چه دانی چه می کشم شب و روز
دلسپردم ولی پشیمانم
آه می آبدم به لب چون سوز
#گیتی_رسائی

دیوانگان ز هر دو جهان بهره میبرند
چون از جهان و هرچه دروهست بی خبرند
دوزخ ز برای عاقلان پا برجاست
مجنون صفتان ز دردها میگذرند
#گیتی_رسائی

به میهمانی چشم تو آمدم
زعطر نگاهت .شدم مستِ مست
در آن خلسه ی بیخودیهاز خویش
دلم همچو جامی به دستت شکست
#گیتی_رسائی

پرسید یکی ز من چرا شب شادی؟
انگار که در شب زجهان آزادی
گفتم چه کنم ؟ ز مردمان می ترسم
در شب نکند فرق خراب زآبادی
#گیتی_رسائی

شب دراز است و هوای تو به سر آمده است
آمده لیک چو جانی که به لب آمده است
کشت ما را غم هجران ِ تو وذوقِ وصال
دردم اینست که شب رفت و سحر آمده است
#گیتی_رسائی

دیدم که نکرد ناله ام در تو اثر
هرگز نگرفته ای ز حالم تو خبر
بیهوده نمی کنم فغان میسوزم
ای عشق ببین که عمر من داده هدر
#گیتی_رسائی

عمر مرا تباه به نگاهی تو کرده ای
اگه نبوده ای و ، گناهی تو کرده ای
ز آنروز رفته ای . ندانم کجا . چرا؟
هر آنچه بد که بر سرم آمد تو کرده ای
#گیتی_رسائی

ما را به حسرت و
دل مارا به کنج غم
اینست حاصل من و
یک عمر زندگی
#گیتی_رسائی
هرکه زد فریاد، گوشِ من ز فرسخها شنید
دیده ام هرگز کسی را بی غم و شادان ندید
گاه می پرسم که شاید من به دنبال غمم
پرشده بازار از کالا. دل من غم خرید
#گیتی_رسائی

چنان داغم من از گشت زمانه
جهنم زمهریر است از برایم
#گیتی_رسائی

در این دیار که نیست
کسی را به کس امید
ما را ببین
امید به امید تو بسته ایم
#گیتی_رسائی

از من نهان مکن
که دلت نیست بادلم
بیهوده آب را
به رخ تشنگان مکش
#گیتی_رسائی

چه بگویم که غمت با دل بیچاره
چه کرد؟
هرکجا رفت دلم
آمد و آنرا
بشکست
#گیتی_رسائی

با آتشی که با خیال تو برپاست
در دلم
هرلحظه بیم رفتن جان
از تنم بُوَد
#گیتی_رسائی

یک قطره اشک آمد و
بر دیده ام نشست
گویا که سیل آمدو
پشتم ز غم شکست
#گیتی_رسائی

به دست خویش بشکستم دلم را
بسوزاندم به یک دم حاصلم را
سزاوار است این احوال و حالم
رهاکردم به غفلت قاتلم را
#گیتی_رسائی

شدی داغ و نشستی بر دل من
شدی ساقی . میان محفل من
بُدی دلبر .ولی جانم ربودی
نشد غیر از عم دل حاصل من
#گیتی_رسائی

ای گل هوای حال مرا کی تو داشتی؟
در بدترین زمان تو مرا جا گذاشتی
بشکسته ام چو جام تهی زیر پای خلق
با خطِ بد به سینه ی من غم نگاشتی
#گیتی_رسائی

دل دیوانه حال خود نداند
شرر بر خود زند تا میتواند
نگردد نا امید از خود سپاری
نخواهد خویش از غمها رهاند
#گیتی_رسائی

سرمایه ایست وهم و خرافات این زمان
خوش آنکه بست خودش را بدین متاع
اما چه سود؟
آه یتیمان داغدار
شاید . شاید به آشیان برسد
آه از آن زمان
#گیتی_رسائی

ظالم امان از تو چرا میکنی جفا؟
با مال مردمان بخوشی میکنی صفا
کلی خرافه در ته جیبت نهاده ای
صد درد داده ای ونکردی عطا دوا؟
ما را چو ابلهان به نظر کرده ای نگاه
با نام خود تو تک تک ما را کنی صدا؟
بد جور باختیم . سزامان همین بود
از ما چه دیده ای که چنین میکنی جزا
ما خوشدلانه چشم به راه عدالتیم
ظلم است این که به ما میکنی روا
باید که شرم ز رفتار خود کنی
من مانده ام درین که تو کی میکنی حیا
بر ما نظاره کن که خدا آفریده است
هرگز گمان مبر که تو بالاتری ز ما
باید"رسا" به خویش دهی هرچه ناسزاست
یارب بجاست آنچه بما میکنی عطا
#گیتی_رسائی