شکست سکوت

ای کاش شوم به خواب مهمان تو من

شاید که رسدهوا ز روی تو به من

ای کاش شبی مرا تو در برگیری

ای آنکه زدی زقهر بر من تیری

ای کاش به دیدنت دلم شاد شود

یک لحظه زدرد خویش آزاد شود

ای کاش بدانی که چه حالی دارم

جز یادِ رخ تو کی بهاری دارم؟

ای کاش گذشته ها دَمی باز آید

افکار گذشته ام به پرواز آید

ای کاش سکوت میشکست بر لب من

از آتش عشق روز میشد شب من

ای کاش زحال من خبر بود ترا

ازآتش و سوز من اثر بود ترا

ای کاش به روی من نظر میکردی

وز حال خودت مرا خبر می کردی

ای کاش که با خیال میشد بروم

بایاد گذشته ها زمان می سپرم

ای کاش شود"رسا" شریک دم تو

تا شام ازل نسوزد از ماتم تو

آبروی عشق

با خدای خویش کردم خلوتی

از توو از عشق کردم صحبتی

پرده در پیشش زرُخ برداشتم

هرچه میدانستم و  پنداشتم

گفتمش دردم فزون از طاقت است

حال و  روزم خارج از هر صحبت است

کس نداند جز تو حالِ زار ِ من

اندرین سوداگری اسرار من

پرده داری پیش تو بیهوده است

 کُّلِ َابنای بشر آلوده است

کی نیازی باشد از حرف و  سخن

اگهی بر حال و روز و ماه من

زین سبب در پیش تو آسوده ام

آبروی عشق گویا برده ام

لذت دیدار مانده بردلم

نیست جز حسرت زبودن حاصلم

سینه ام پر سوز شد از سوزها

تارتر  از شام من شد روزها

جز به تلخی بر لبم شهدی نبود

اشک بودو  دردبودو  درد بود

دیدنش برآتش دل آب بود

در شب تاریک من مهتاب بود

با نگاهش داغ میشد سینه ام

نقش گل میزد بَرِ آئینه ام

میشکفتم همچو گل از دیدنش

شرم گونه زیر لب خندیدنش

هرچه میگویم نشد یک از هزار

باچنین گل صد خزان گردد بهار

این چنین گل بردلم آتش زده 

دوریش آتش به خشک و تر زده

تا ابد تا برکشم جام اِلَست

از شراب عشق هستم مستِ مست

جسم و حانم پر شده از شهد عشق

گشته ام من شهر وند شهر عشق

گوئیاامشب "رسا" دیوانه است

همنشین ساغر و پیمانه است

جام شکسته

دیدی که چه سان مرا به باز ی دادی؟

دل بردی و دیده را به بازی دادی؟

دیدی که شدم شهره دراین بازی عشق؟

با ناز و اَدا دلم به بازی دادی؟

دیدی که شکسته ام شکستم دادی
این جام شکسته را به بازی دادی

تادیده ترا ندیدشادان بودم

بادیدهء خود مرا به بازی دادی

عشق تو بهانه بود بر بودن من

لبخند زدی مرا به بازی دادی

هرچندنگفتمت چه سان میسوزم

با غمزه لب، مرا به بازی دادی

شرم آمدو در خانه من مسکن کرد

باچشم سیه مرا به بازی دادی

خوردم غم دل به جای هر شام وسحر

هرشام وسحر مرا به بازی دادی

لب بستم و سوز دل بشد مهمانم

باسروِ قدت مرا به بازی دادی

خاموش نگردد آتش از گفتن ها

با رنگ و ریا مرا به بازی دادی

افسوس نشد "رسا" ازین عشقِ رها

با مکر و فسون،  مرابه بازی دادی

قطره اشک

یک زمانی با دلم تنها شدم

پیش او رسوای بی فردا شدم

دل غمم را گفت پیش دیده ام

پیش دیده عاشق رسوا شدم

دیده غم را گفت بیخ گوش من

نزد گوش خویش غم افزا شدم

گوش فریادش به لبهایم بگفت

 بی صدا فریاد بی سودا شدم

لب به رُخ مالید دردِ سینه را

پیشِ سُرخی، رنگِ بی معنا شدم

صورتم با موی من همدردشد

همچو مو درپیچ و در تابش شدم

تابِ گیسویم نشست بر گردنم

چون شکست او، قابِ بی سیما شدم

گردنـــــــم رازم به سینه باز برد

پیش سینه شمع بی فردا شدم

سینه ام پیچید و قلبم را شکست

بـــــی خبر از عــالم بالا شــــدم

این شکسته جام ، روزم تیره کرد

عاشق بی رنگ و بی رویا شدم

گفت او حال "رسا" شد دیدنی

قطره اشکی ، همره دریا شدم


تن تب دار

چرا فریاد آید از گلویم؟

غم است جای شراب اندر سبویم

تمام عمر ترسیدم ز گفتن

نگفتم آنچه را باید بگویم

چه شبها با دلی پرخون و پر درد

قسم خوردم که جز عشقت نجویم

چرا؟ دانی؟ ندیدی روی زردم؟

زعشقت میزدم سیلی به رویم

مبادا رازم از رویم ببینی

شوی آزرده بر گردی ز کویم

 دلم خوش بود دردم  را ندانی

به تنهائی ره عشق تو پویم

چه لذت داشت این عشق نهانی

به امیّدی که میآئی به سویم

چه شبها خوابِ دیدار تو دیدم

دو دستت بود چون شانه به مویم

تنم تبدار بود و سینه لرزان

که این رویا  برآورد آرزویم

مرا مردن به از بیداریم بود

 به پیش غیر دادم آبرویم

درین بازی"رسا" بازنده  گردید

چو او هرگز ندیدم روبرویم

امید و نوید

عشق تو دلِ مرا  به بیراهه کشید

جز نقش تو نقشی به همه دَهر ندید

آتش به دلم زدی نبودت خبری

فریاد زدم ولی تو گوشت نشنید

تاکی به چنین آتش دل باید سوخت؟

دل سوخته را کسی پَشیزی نخرید

آنروزکه دل گشت اسیر هوسی

از روی زمین خدا  نشاطش بر چید

دانستی و دانم که چه آمد به سرم

آنروز هوس بود و هوای امید

بادلبری از سینه من دل بردی

لبهای تو با غمزه لبت را بگزید

دیوانه شدم چو دیدم آن خندهء مست

گشتم چو خسی که بر رخش گل خندید

افسوس دوامی  نکند خندهء گل

بیهوده بدادم  به دل امیدو نوید

ایکاش تو امروز مرا میدیدی

فریاد زدم به گوش جانت نرسید

من ساده دلم"رسا" مرا خوار نبین

شاید که شبی شید به بختم تابید

آه بی ثمر

هر دردکه هست سینهء ما سپر است

هر قطرهء اشک .پیش ما چون گُهر است

یک عـمر کـــشیده ایم مـــا داغ فــــراق

زین روسـت که آه ما دگر بی ثمر است

امید وصل

امشب من و دل به یاد تو خرسندیم

برهرچه نداده آسمان می خندیم

دادست ترا و  ، رنج هجران ترا

ما دل به امید وصل تو می بندیم

حذر کن

بیا حال مرا آشفته ترکن

بیا مجنون و لیلی را خبر کن

بیا تاغم بچینی ازدوچشمم

غمم رنگین تر  از خون جگر کن

بیا بنگر چه سان میسوزم امشب

بیاو  حال و روزم را نگر کن

بیاو ظعنه زن بر عشق بلبل

جهان عشق را پر شور و شر کن

بیا آتش بزن به سینه ء گل

"رسا" زین عشق خود دیگر حذر کن

شوریده بخت

من آن دلداده شوریده بختم

که در دلدادگی چون صخره سختم

نه کس داند ، نه کس پرسد زحالم

که می سوزد چرا اینگونه بالم

نمی خواهم کسی حالم بداند

زرنگ چهره ام رازم بخواند

همان بهترکه پنهان باشد این راز

کنم در خواب با این راز پرواز

نمی گردم پشیمان زینهمه رنج

که می پوشانمش در سینه چون گنج

بمانند"رسا" هرگز ندیدم

چنین عشقِ نهانی ناشنیدم

شمع انجم

چون با خبرت کنم؟ چه سان می سوزم

پیش همگان لب ز سخن می دوزم

افسوس نمی شوی خبر زاحوالم

زین بی خبری چو شمع اَنجم سوزم

طپش دل

با یاد تو دل هنوز هم در طپش است

این عشق هنوز رشته ای پُر کشش است

گفتم که زدل روی چو از دیده روی

رفتی تو و  جسم و جان من در تَنِش است

اَگرَم بود

بیچاره اگر بود ،دل بی خبرم بود

دیوانه اگر بود ، سرِ دربدرم  بود

پر آب اگر بود، دوچشمان ترم بود

پر آه اگر بود ، به واله جگرم بود

پروانه اگر بود، زسوزو شررم بود

بی رنگ اگر بود، غروب و سحرم بود

برباد اگر بود، نشان و اثرم بود

بر دار اگر بود،زسودای سرم بود

آتش اگرم بود، همان شورو شرم بود

اینگونه "رسا" بود، که تلخی ثمرم بود

زندگی یک هیچ است

یارب تو بگو به ما، چه باشد به کمین؟

وانگاه بگو چرا که آیم به زمین

دل هدیه کنی ،اندرونش همه خون

جان هدیه کنی دیدهء همچون هامون

چون دست دهی ،برای کوبیدن سر

زآن سینه دهی، تاکه کنی سینه سپر

امید دهی تا که به هجران برسی

بیچاره تراز بنـــده  ندیدست کسی

دانی چه به روز این بشر آوردی؟؟

بیچاره تراز بشر زمین ناوردی

لب داده که سوز دل جهانگیر شود

شیراست اگر کسی به نخجیر شود

پاداده که بهر لقمه تا جان بدوی

دیوانه شوی با سرو با جان بدوی

دل داده بزرگ همچو دریای کبیر

اما به میانِ دردو غم پَست و  اسیر

افسوس که هرچه داده میگیرد باز

بارنج و    غم و  سینهء پرسوزو گداز

اینست"رسا" که زندگی یک" هیچ "است

برگردن ما چو مارزنگی پیچ است

سرمایه من

سرمایه من در این جهان تنهائیست

دل نیست درون سینه ام شیدائیست

دلخون ترم از هور به هنگام غروب

درجان و تنم زسوز ِ عشق غوغائیست

مرهم نبود درد مرا در دو جهان

چون شیوه عاشقی فقط رسوائیست

فریاد نمی کنم زبس میسوزم

گویند که این خصلت هر سودائیست

بااشک شنیدم که دل آرام شود

جامیست اگر دیده ، دلم مینائیست

عاقل بگریزد زغم ، آزاد شود

اما غم من برای من دنیائیست

من باخته آمدم به دنیای شما

اِستادگیم دراین جهان اجباریست

اگه نشدم . چرا که شاکر باشم؟

ازدیدهء هر بی گنهی خون جاریست

خون می خورم از اینکه دراین راه گُمم

هرگل که بروید به کنارش خاریست

برزاده شده من به خدا میگریم

چون تازه شروع کارِ آتش بازیست

واله که به جای خنده باید بگریست

چون اول درداست و غم و خو ن خواریست

هرگز تو مگو زاده چرا میگرید

دنیا سگ مبتلا به درد هاریست

ای کاش توان داشت"رسا" تا شکند

آن جام که پر گشته زخون ساقیست

تازه ندیدست ر دریا "نمی"

کم نشود سوز من از گفتنی

خون دلست آنچه شده خوردنی

گور نمودم همهء خاطرات

برسرگورش بنشینم دَمی

آه و فغان ناله و زاری کنم

گشته چنین زندگی آدمی

دیده به بستم که نبینم دگر

باد خزان برده زگل شبنمی

من که سراپا همه دلتنگیم

بودن بامن نبود همدمی

من دولب خویش چنان بسته ام

تا نشود باز به سوز دمی

دید"رسا" آنچه نباید بدید

 تازه ندیدست زدریا .نَمـــی

وای من

حاصل یک عمر شده ،وای من

وای به من،وای به من، وای من

گرچه به پایان نرسیدست عمر

وای برآن رفته زدست ، وای من

چشم ندارم که دگر بینمش

وای براین حسرت من، وای من

هرچه کشیدم همه بود از فراق

وای براین سوزجگر ، وای من

این همه آتش که به جان من است

گشته نفس آتش و غم ، وای من

شعله زند لیک خموشم چرا؟

دادررسی نیست مرا، وای من

شب نَبُوَد خواب ، به یاد توأم

یاد توشد مونس من، وای من

آب خزر گر که قلمدان شود

یک ننویسد زدوصد، وای من

لب زسخن بسته و جان میدهم

بی کس و بیچاره "رسا" وای من

دلم تنگ است

ندارم دل که با دلبر نشینم

گلستانی ندیدم گل بچینم

که باغ زندگی متروک و سرد است

چنین باغی پر از گلهای درد است

مپرس از من که من دیوانه هستم

برای عشق یک بیگانه هستم

درین ملک جهان جائی ندارم

سری دارم سرو پائی  ندارم

سرود عشق چون زنگ جَرَس بود

برایم گُلسِتان پر خارو خس بود

نگه کردم فقط دیدم غم و درد

به جای اشک ،خون برچشمم آورد

خداوندا  تو میینی جهان را؟

تو مبینی غم و دردِ نهان را؟

خداوندا به گوشت میرسد آه؟

فغان و ناله های گاه و بیگاه؟

خداوندا تو دل درسینه ات هست؟

سرشک مردمان را بین که خونست

خداوندا نمی دانم چه گویم؟

چرا این نغمه ها را من بگویم

دلم تنگ است از بیداد دنیا

نمی بینم بجز نکبت در اینجا

خداوندا"رسا" را کن فدائی

که دیگر نشنوی از او صدائی

سازِ ناکوک

منم در این جهان دیوانه ای مست

ندارم هیچ همدم تا جهان هست

به دردِ خویش  دارم  آشنائی

ندارم غیر خودپشت وپناهی

دراین سودا دل از غم کرده ام پاک

نکردم سینه از بهر کسی چاک

به تنهائی خوشم من با خیالم

 نمیداندکسی من در چه حالم

به شادیهای خود تنها خوشم من

درون خویش باخود دلخوشم من

نمی خواهم بسازم بامَه و مهر

نمی خواند کسی راز من از چهر

"رسا" عمریست دارد سازِ ناکوک

گهی شادست و گاهی مست و مفلوک

شهد تلخ

شدی شهدی که کامم تلخ کردی

تو جامم  پُر  ز زهری تلخ کردی

ندانستم  که می سوزم من آخر

شکر خند ِ جهان را تلخ کردی

شرابم ده

شرابم  ده  ولی   آرام آرام

کنارم  باش اما  رام  و  آرام

نگاهم کن  ولیکن  عاشقانه

مکن ترکم که میمیرم من آرام

یاس و نیلوفر

بیا روح و دل و جان را ببازیم

دوباره عشق راباهم بسازیم

بیادر گل سِتانِ عشق باهم

به روی دردهای هم بتازیم

بیا ازدل برون سازیم غم را

به گلشن یایو نیلوفر بکاریم

بیا درمان شویم بر دردیاران

بیا مرهم به درد هم گذاریم

بیا از رُخ سیاهیها بشوئیم

چو باران نرم و بی پروا بباریم

بیا مثل"رسا" دلداده باشیم

که مادراین جهان دیگر غباریم


مرگ عشق

فقط او را میان اشک دیدم

چو او میرفت مرگ عشق دیدم

نگاهم کرد، پُر از آه و افسوس

زکوه عشق تنها شعله دیدم

کَمین

به یادش تا ابد باید بسوزم

دوچشمم را به در باید بدوزم

ندانستم که پیری در کَمین است

که چون شمعی بیاید بر فروزم

جاوی چشم

اسیر چشم جادویش چو گشتم

زدم برچشم سوزن تا نبینه

زدم پابند من بر هردو پایم

نشینه ، تا  ره  کویش نگیره

ولی بادل چه سازم من خدایا؟

که دردامش اسیره تا بمیره


سّم مار

گویند شرابِ عشق شور است
از  دوز  و غم جهان به  دور است
خوردیم ولی نه شورو  نی شهد
دیدیم چو سَّم مار تلخ است

قول و قرار

عشق چون آمد ، خیال زندگی از یاد رفت

آرزوهای جوانی شد هبا باباد رفت

گفتم عاقل میشوم از عشق دوری میکنم

عشق آمددرسرم قول و قرار از یاد رفت

شور عشق

شور عشقی بود در سر تاترا من داشتم

شام را از شور عشقت روز نو پنداشتم

می نوشتم از برایت نامه ها با سوزو آه 

با خیالت شوروحال و سوزو سازی داشتم

کار من جز باتو بودن راز ِدل گفتن نبود

باهمه آشفتگی خوش روزگاری داشتم

دلبری می کرد بامن آن نگاه مست تو

بی خبراز گردش گردون قراری داشتم 

درکنارم گرچه حز یادت هم آوازی نبود

لیک با یادت نگاری و بهاری داشتم 

گرچه با این عشق میشد روزگار من سیاه

خوش به این بودم که چون تو گلعذاری داشتم

حالیا بی تو"رسا" خون می خورد از جام دل

یاد آن روزی که با تو قهر و نازی داشتم

شیشه ء دل

من آن مستم که از دامِ تو رَستم

خیالت تــــا اَبد پـــابنــد هستـــم؟

دوچشمت کردحالِ مـن دگـــرگون 

ولی من شیـشهء دل را شکستم

آنچنانی

شرابم ده به رنگ ارغوانی

نبودی مثل من حالم بدانی

که مستم می کند جامی زدستت

چنانم میکند یا  ،، آنچنانی

مجنون

تو رفتی من به درمانِ دل اَستم

چو مجنون در غم لیلی نشستم

فرار از عشقِ تو در قدرتم نیست

دراین دنیا فقط دل بر تو بستم

بی نیاز

مرا در بی نیازی بس نیاز است

به پیش عاشقان گردن ، فراز است

پشیمان نیستم از کردهئ خویش

که کار م سوختن با سوز و ساز است

کهنه قبا

افتادم و  ، دست من به دستی نرسید

امید اگر بود، چنان مرغ پرید

ازدرد به خود چو مار می پیچیدم

اما به رُخم کسی رَگِ درد ندید

هرچند به سان رود خون  شد دل من

کس نالهء سردی از زبانم نشنید

هرروز ز روز پیش آشفته ترم

نقاش مگر به روی من درد کشید؟

گفتند که بفروش ،متاعت عالیست

ارمن کسی این کهنه قبا را نخرید

هرلحطه دو چشمم به تقلا می گشت

اما چکنم که آخرش سینه درید

دیوانه اگر شوم مجاز است مجاز

مجنون به چنین عشق خیالی خندید

تنهایم و  در  درون من غوغائیست

خورشید کجا؟ به روز من کی تابید؟

آن کس که مرا بود امیدی به کجاست؟

گویاکه "رسا" به کُنج غفلت خوابید

نامه نا خوانده

هرروز که بگذشت به یاد تو نوشتم

هر خاطره ای بود به عشق تو نوشتم

افسوس نماندست دگر خاطره از عشق

صد نامه به یاد تو دراین خانه نوشتم

آورد خبر بادکه ازما تو گذشتی

برباد صبا نامه ننوشته نوشتم

گفتم که ز  یادِ نگهت سرخوشم امشب

دل گفت که بنویس ولی من ننوشتم

هرچند که بودیم زمانی به هم عاشق

سوزِ نگهت را به دل زار نوشتم

ای کاش"رسا" داشت زبانی که بگوید

صد نامه ناخوانده به دلدار نوشتم

نوازش کن

بیا با من بکن راز و نیازی

مبادا دل دراین بازی ببازی؟

بیا دل را بکن مهمانم امشب

بِرِنجَش درد، خورشتش اندکی تب

بیا جویا بشو درد دلم را

به جز با تو نگویم مشکلم را

بیا آبی بزن بر آتش دل 

که اِنکارش نباشد کار عاقل

بیا شاید دلی شادان نمائی

گذشت عمر را جبران نمائی

بیا چشمم به در خشکید ، یارب

شبم روز است و روزم همچنان شب

بیا صد درد را یکدم دواکن

مرا از اینهمه محنت جداکن

بیا عمرم به سر آمد کجائی؟

که تو درمان دردِ بی دوائی

بیا دیگر نفس باقی نمانده

هزاران درد در جانم نشانده

بیا شاید تو هم مشتاق مائی

نوازش کن دلم را بانگاهی

بیا و دل به دیدار"رسا" ده

گذشت عمر بر باد فنا ده


درآن کوچه تنگ

اگر آن روز در آن کوچه تنگ

که ز یادم نرود لحظهء دیدارنخست 

لحظه ای دیرتر از کوچه گذر بود مرا

یاسرم گرم تماشای دری دیگر بود

این چنین واله و سرگشته نمی گردیدم

همچو مستان به غم عشق نمی خندیدم

شاید آن روز ،درآن کوچه تنگ

سرنوشت من بیچاره نوشتند به سنگ

تا ابدبسته شد آنروز به دیواردلم

تو چه دانی ؟که چه شد حاصلم از دربدری؟

بانگاهی همه طومار دلم ریخت به هم

دیدی آخر نرسیدیم بهم؟

اگر آن روز در آن کوچه تنگ

که سرم بود به بازی سرگرم

پایم از زیر تنم سُر می خورد

میگذشتم زتو ، اما بادرد

لحظه ای بود گذر می کردم

بی خبرازغم عشق تو حذر می کردم

اگر آن روز در آن کوچه تنگ

دل به چشم تو نمی خورد گره

بعد از آن همدل و همسایه شدیم

بی خبر از دگران، واله و دیوانه شدیم

هردولب  بسته و دیوانه و مست

سرنوشت است، همین است که هست

سالها هست"رسا" با غم تو ساخته است

گوئیا عمر دراین بازی خو د باخته است


مردانه با غم ساختم

بعد تو من سالها با سوزو با غم ساختم

ازدرون می سوختم اما به ظاهر ساختم

چون برفتی از برم دل را به تو بسپردمش

بی دل و بی همزبان ،بی همنشین هم ساختم

گرچه از چشمم نهان بودی،درون سینه ام

می نشاند یاد تو، با یاد تو می ساختم

هرکه را دیدم زمانی جای تو بنشاندمش

این چنین با حسرت دیدار تو بس ساختم

سرنوشتم بود تااز عشق باشم بی نصیب

کو قلم تا خط کشم بر سرنوشتم ؟ ساختم

بهره ای از عشق نابردم دراین عمردراز

با نگاهی سرد بااین زندگانی ساختم

دردرون سینه ام جزدرد مهمانی نبود

اشک را بردم به مهمانی و باغم ساختم

لب فروبستم ولی بادیده می گفتم عیان

بی نصیب از محرمی،بارنج پنهان ساختم

هیچکس لایق ندیدم جای تو بنشانمش

کاش میدیدی چه سان بادردِ هجران ساختم

تانفس دارد"رسا" مهمان چشمانش توئی

گرچه زن بودم ولی مردانه با غم ساختم

جای دلم بنشانده ام

من دلم را داده ام جایش دو چشم مست را

برده ام در خانه ام ، جای دلم بنشانده ام

من دلم را داده ام جایش شرار سرخ را

برده ام در خانه ام، جای دلم بنشانده ام

من دلم را داده ام جایش سرود درد را

برده ام در خانه ام، جای دلم بنشانده ام

من دلم را داده ام جایش غمی دردانه را

برده ام در خانه ام ،جای دلم بنشانده ام

من دلم را داده ام جایش شب مَه مرده را

برده ام درخانه ام ،جای دلم بنشانده ام

من دلم را داده ام جایش تبِ پروانه را

پبرده ام در خانه ام، جای دلم بنشانده ام

من دلم را داده ام جایش نگاهی خسته را

برده ام در خانه ام ،جای دلم بنشانده ام

من دلم را داده ام ،فارغ شدم ازدست دل

برده ام اکنون"رسا" جای دلم بنشانده ام


مستانه

ایکاش جهان بار دگر پاگیرد
آن عشق دو باره دردلم جاگیرد
مستانه در آغوش کشم دلبرخویش
گر آتش پر شرر به دامن گیرد

نا گفته گفتن

سلامم را جوابی نیست یارب
مرا تاب و قراری نیست یارب
شدم پیرو نشد رامم دل تنگ
بسوزدبردلم حتی دل سنگ
چه حاصل بردم ازاین زندگانی
که میسوزم دراین سودا نهانی
تومیدانی درونم راچه سوزیست
مرایاری بجزدردو بلانیست
مرامرهون صدنعمت نمودی
ولی ایکاش بودم رانبودی
دل تنگی مرادادی پرازدرد
نپرس ازمن چرادارم دَمی سرد
شکسته این دل بی صاحب من
خِلل آورده اوبرطاعت من
علاجی نیست دردم را خدایا
تومیدانی چه می گویم خدایا
لبم را دوختم تاکس نداند
زچشمانم کسی رازم نخواند
فروبردن ،نگفتن دردِسختیست
بمانندچنین دردی ،دگر نیست
مرا دل دادی و بستی زبانم
چنان دردی نهادی در نهانم
به ظاهر سردم و داغم نهانی
نداند هیچکس اما تودانی
چه حاصل زاینهمه ناگفته گفتن
"رسا" بهتر به سینه درد خفتن

جنس عشق

دو چشمم اشک می ریزد به گونه

چه باید کرد؟ با این دل چــــگونه؟؟

اسیر تیر مژگانـــی شدم  مـــــن

دراین عاشق شدن گشتم نمونه

اگر روید ز  قبــــرم    خار  یا   گل

فراموشـــم نگردد، چــون  جنونـــه

من ازاین عشق مستم تابه محشر

گواه من . خـــدای  آسمـــــــونــــه

نبردم حاصــــــلی جز درد در عشق

به بخــــــت من جهانی واژگونــــــه

سزاباشدکه ریزم اشـــــــک خونین

که درچشــــــمم بجای اشک خونه

نباشـــــد مرحمــــیزخم دلــــــم را

اگر باشـــــد  دوا ،صد گونـــه گونـــه

فقــــــط باشد امــــــیدم بعد مـــردن

زنــــد عــــشقم به باغِ دل جـــــوونه

"رســــا" دل مُرد،ترک عاشــــقی کن

که عشقت نیــست ازجنس زمـــونه

درخت عشق

غمِ دل   را   نهان   از   دیده   کـردن

درختِ عشق  را چون هـــیمه کردن

نشــستن زانوی   غم   بَـــــر گرفتن

ســــــرود    مهر را  مرثـــــیه کــردن 

شرابِ    نوش     را در   کام    یاران

چو   سنگی سخت در   آئیـنه کردن

بجای عشق ومستی،رنج هــستی

به  تلخی سوی یاران  هــدیه کردن

نبــخشاید خداونــدش  "رســـــا" را

اگر  هـــر   عقده ای  را  کینه کردن

رشته دل

توآن دلیکه شکستی چه سان توانی ساخت؟

زخاطری که    برفتی چه سان توانی   یافت؟

تو   دل بری و    توانی    دلی   به    یغما  برد

به    دردهای    نگفته چه  سان توانی تاخت؟

مــــرا  ز  یاد  بِبُردی   تو     آتــــشم   زده ای

دراین مــعاملهء گفتی چه سان توانی باخت؟

تو رشتهء دل ما  را   گسسته ای از  هــــــم

تو تار و پود ِ"رســــا" را چه سان توانی بافت؟

هدیه تو

زمین و    آسمانم   هدیهء توست

دوچشمان و دهانم هدیهء توست

نگاهـم،آتــــش و    سوزِ درونـــم

دلِ آتـــش بجانم هــدیهءـ توست

نهان گرمیکنم این ســـوزِ پــنهان

همه سوز نـهانم هدیدهء توسـت

دلی دارم ســراســـر خانهء غــم

عم وعمخانه ء  من هدیهء توست

نمیداند "رس  ا" دیـــــگر چه گوید

ندارد هیـــچ آنهم هدیه ء توسـت

رنگم میکنی

لحـــظه لحظه   رنگ رنگم  میکنی

با   هزاران   حیله رنگم میــــکنی

میــــروی در  بزم  یاران شادِ  شاد

با فریبی  باز   ،    رنگم میـــکنی

با  لبِ پرخنده    گولم   مـــیزنی

با  دو  چشم مست رنگم میکنی

هربلائی هست   می آری  سرم

با کلامی نـــــرم ، رنگم میـــکنی

سر به بالین ِ رقیــــبم می نهــی 

باقــــسم با آه  ، رنــــگم میکنی

هرچه دارم  میــستانی با   فریب

عشوه می آئی  و   رنگم میکنی

تا   به شکوه میگشایم لب   زلب

میفرستی  بوسه   رنگم میکنی

گرچه میدانم   چه آری   برسرم

چون اسیرم   باز ، رنگم میکنی

گفته ام صــد بار  ترکت  میکنم

بال چون بستست رنگم میکنی

چون"رسا"گویاخوشم بارنگ تو

با  فریب و مکر . رنگم میـکنی

رنگِ زردم را نمی بیــــنی دریغ

با  مِدادِ درد    ، رنگـــم میکنی

میشوم سرخ وسقیدوگل بهی

گوئیا شادم که  ، رنگم میکنی

صدسال بگذشت

بیـا بامــن ، اگر صد ســــال بـــگذشت

که بی تولحظه ای چون سال بگذشت

نمی دانی که بی تو  در  چه  حـالم؟؟

تو  گوئی سالها  ز  آن لحـظه بگذشت

لذت تب بیشتر  است

هرچه شب میگذزد  ،  لذت غم بیشتر است

هرچه   آتش بشود   تند  تـبش بیشتر است

اینهمه درد  که بردم بجهان من شب   و  روز

درسکوتِ دلِ شب، لذت   تب   ییشتر اسـت

چون  شب   آید، دلِ  من همـچو  کبوتر  گردد

هوسِ   بال زدن ،    نالــه زدن بیشتر اســــت

من بشب همچو   غباری بشوم   نرم وسبک

پرکشیدن  به سر   بامِ    هوس بیشتر است

نیست  آگه  کسی از  آتش ســـــوزندهء  دل

شهدوشیرینی هر عشق بشب بیشتر است

میروم   در خود و   مدهوش خیالات   شـــوم

چون کسی نیست کنارم هنرم بیشتر است

جرأتم   نیست به گویم غم   دل را به   عیان

لاجرم حرمت این عشق بشب  بیشتر است

وای اگر شب برود ،  روز بگـــردد  همه  عمر

رنج   در  سینه ء تب دار   دوصد بیشتر است

گر چه  عاقل بخورد غم که چرا  زود گذشت؟

ای"رسا"رفتن شب دردوغمش بیشتر است

دل هدف بود

شکوه هاکردم و،جزگوش خودم کس نشنید

برلبِ   بام ِ   دلـــم، مرغِ   امــــیدی نپـــرید

 ناله ها کردم و افسوس به لب ، خاموشم

کس دل ما به سیـــه پول سیاهـــی نخرید

هرکسی مهر  بورزد   بــنشیند بــــر صــدر

نازِ   چشمانِ   مرا  هیچ   نگاری  نکــشید

دل هــدف بود  ، بدادیم و حراجـــش کردیم

هرکسی بُرد ،پس آورد و به ریشم خــندید

خند دار  است  "رسا"  کار تو  و حرفه ءتو

کس به مانند تو خار  در  همه ء دهر نچید

بازی تقدیر

دردلم تا غم تو هست ،  غمی دیگر نیست

تانفس هست ،بریدن ز توأم در  سر نیست

دل اگر بود همین بود .  که  کردم   قــــربان

آید آن  روز  ببینی که  دلی  دیگر  نیــست

دل خود دادم و  بی دل  ز  سرابت  رفتــــم

همچو من زار، به عالم به خدا  کافر نیست

لب نهادم  به لب جام و  خیالم لبِ  توست

این خیالات بجر من،  به کسی باور  نیست

آمدی ، دیدهء   من  وقف  کف پای  تو  شد

گوچه ،حاصل که خیالی زمَنَت درسرنیست

ناله هاکردم و   خاموش شدم همچو حباب

لیک دیدم که چنین سوزِ  غمی آخر نیست

سالها رفت و خیالم نشد  از   یاد تو   پاک

چارهء زخمِ دلم هـــــیچ بجز نِشـــتَر نیست

سوختم همچو"رسا"چاره دردم مرگ است

اَندرین  بازی  تقــــــدیر  مرا داور  نیــــست

داستان غم من

داستان غــــتم من با غم تو گشت عجین

هرچه گفتند شنیدیم هــــمین بود همین

آتش ســــوز  نگاهت به تنم گرمـــــی داد

همچو قوس و قزحی بود جهانم رنــــگین

هر که  آمد به  بَرَم جز تو همه  خار  بُدند

گوئیا کوکب بختــم به قمر   بود   قــــرین

سالـــها باتو و   رنگِ رُخ  تو  زیــــستمی

کرده بودم دل خود  باسر و   زلفت آذیـــن

فکر دوری  و جــدائی  ز تو داغم  مـــیکرد

باورم نیـــست بیـــاید  به  سر آوار  چنین

من ندانم به کجائی و چه آمد به ســــرت

لیک من سوخته ام با غمت ای خوبتــرین

تا"رسا" هست بسوزدچنین سوز رواست

تا   نیائی نبُود   هیــچ  دوائی  تـــسکین