چه خواهد دل ندانم




با ماه به گفتگو نشستم
پیمانه ی می زدم شکستم
یاد تو ز خویشتن دَرَم کرد
مرگ دل خویش باورم کرد
دل دادم و دل گرفتم آنگاه
افسوس که تو نبودی آگاه9
گفتم که چه ها ز دل کشیدم
زینروست که دل ز دل بریدم
بنشسته به سر غبار پیری
درمانده شدم چنان اسیری
دیدم که به پشت ابر ماهست
چون دید که حال من خرابست
از درد من آسمان خبر شد
او نیز ز خویشتن به دَر شد
باران غمش ز ابر بارید
گویا غم من به دیده اش دید
دیدی تو "رسا" غمت گران است؟
بیرون ز تحمل جهان است
#گیتی _رسائی

ندائی گفت در بند و اسیری
نه تنها در جوانی، وقت پیری
ولی وقتی ندانی هرکار
شوی دربند و بیمار و گرفتار
نمیدانی ز خود باید گذر کرد
به دنیا ی دگر باید سفر کرد
هزاران درد باشد نوش جانت
نباشد غیر آن اندر جهانت
ز بودت عاشقی باید نشانه
چنین باید که باشی جاودانه
مگو که عاشقی اما رهائی
ز درد و از غم و محنت جدائی
که کار هرکسی عاشق شدن نیست
چمن سبز است هر سبزی چمن نیست
مدارا نیست کارِ عاشق زار
گرفتار است گرفتار است گرفتار
"رسا " هرگز نبودش تاب اینکار
که او نقشیست اما روی دیوار
#گیتی_رسائی