مصلحت
بی خیال ِ تو شبی صبح نشد
گوئیا کار جز این کار نشد
توچه دانی که زمن بی خبری
نیست در یاد تو از من اثری
مصلحت بود که لب بربندم
چو تو بابست و اسیر بندم
لحظه هامان زمه و سال گذشت
یک زمان بردل ما صبح نگشت
لغت عشق فراغ من و تو
بود این عشق عذاب من و تو
تو نبودت خبری از دل من
بخت هم یار نشد با دل من
من زچشمان تو رازت خواندم
لیک در کارِ خودم واماندم
ازدل خویش شدم شرمنده
میزدم برغم عشقش خنده
حال از گریه تلخم پیداست
که زامروز امیدم فرداست
گرچه فردای دگر نیست مرا
از"رسا" پرس چرا نیست ،چرا؟








درد

زنی ایرانی هستم . با نام ایرانی گیتی . 
