مصلحت

بی خیال ِ تو شبی صبح نشد

گوئیا کار جز این کار نشد

توچه دانی که زمن بی خبری

نیست در یاد تو از من  اثری

مصلحت بود که لب بربندم

چو تو بابست و اسیر بندم

لحظه هامان زمه و سال گذشت

یک زمان بردل ما صبح نگشت

لغت عشق فراغ من و تو

بود این عشق عذاب من و تو

 تو نبودت خبری از دل من 

بخت هم یار نشد با دل من

من زچشمان تو رازت خواندم

لیک در کارِ خودم   واماندم

ازدل خویش شدم شرمنده

میزدم برغم عشقش خنده

حال از گریه تلخم پیداست

که زامروز امیدم فرداست

گرچه فردای دگر نیست مرا

از"رسا" پرس چرا نیست ،چرا؟

اوج نور

نمیدانی چه حالی دارم از عشق

دراین دنیا فقط دارم غم عشق

هراران لذت از این عشق دارم

نخوردم من شرابی .مستم از عشق

ندارم شب که او باشد چراغم

سراسر نوردارم از تب عشق

نباشد تاکسی عاشق نداند

چه حظّی میبرد دیوانه از عشق

شبم با عشق روشنتر زروز است

 دراوج نور هستم در شب عشق

سراب عشق پر زآب حیاتست

بچسبانی لبت چون بر لب عشق

بپرس از من که نابودم زبودش

نه از مجنون که مُرد ازماتم عشق

نمیرد عشق گر حتی بمیرم 

که جاوید است عشق و حرمت عشق

دلم گرم است از گرمای بودش

که من باشم جوان در سایه عشق

مپرس ازمن "رسا" داند چه گویم

که او رسواترست از من درین عشق



تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

چشمه های امید

گذشت لذت ایام و چشمه های امید

بجز خدای نداند . که بردلم چه رسید

نگاه از پی او رفت و دیده ام خشکید

دریغ ازغم دل . غم به سینه ام چسبید

مرا  ندید ولی گوئیا خبر میداشت

که دل شدازغم وغمهازسینه ام نالید

هزاربار غمم پرده دارِ اشکم شد

برفت او ز بَرَم سیل اشکِ من بارید

درون خلوتم آمد به سینه محرم شد

به تار  تار  وجودم  فروغ ها پاشید

هنوز لذت بودَش نرفته از تن  من

اگر که او نرود . میدهد هزار نوید

که از پس شب تاریک صبح میاید

زبعد شام پدیدار میشود خورشید

اگر امید بمیرد دگر چه میماند

به شام ذّره ء نوری نمیتوانی دید

مرا ببین که چه سان گول میزنم خودرا

هزار قیس به پای جنون من نرسید

درون گور فرورفته عشق و من مستم

به مثل حال مرا باید از "رسا" پرسید

آنچه با من کرد

حسرت دیدار تو بامن به قعر گور رفت

ازدلم عشق و زچشمم حلقه های نور رفت

من نمیدام، ندانستم، چه کردم از ازل

در سیاهی ماندم و ازخانهء دل هوررفت

هرچه می گردم گناهی نیست، من ناکرده ام

پس چرا باید زتن جان و ز جانم شور رفت

کاش میشدزآسمان گوید ،جوابم راکسی

من چه بد کردم؟ چرا بامن جهان ناجوررفت

او مرا بگذاشت ،و  آن دیگری برباد داد

هیچکس جُرم مرا ناگفت، اینجا زور رفت

گرچه نالیدن دوای درد  و درمانم نشد

پس جزایش چیست؟ دیدم سرخوش و مسرور رفت

من کشیدم هرچه او بامن درین غوغا نمود

کو؟کجا؟ داورچه شاد؟ پس اوچرامنصوررفت؟

دست من کوتاه بود و حرمت او بر نخیل

کاش میدیدم ازین دنیا بچشم کور رفت

لیک دینا باهمه نامردمان سازد.چرا؟

من درون غم بسوزم . او چرا مغروررفت؟

یادمن هرگز نبود و من در آتش سوختم

گاه میگویم"رسا" شاید کنون در گور رفت

اشک میریزم از این بیدادها

Click to view full size imageعهدکردم با خودم من بارها

تا فراموشت کنم من سالها

بافراغت گر شکستم در سکوت

اشک می ریزم از این بیدادها

لحظه های عاشقی پرواز کرد

همچو مرغی شد اسیر بادها

آنهمه شادابی و سر زندگی 

قطره ای شد در دورن آبها

تاروپودم پر زعشق و شور بود

چون گلی بودم به دور از خارها

ازگذشت عمر پروایم نبود

 روز در رویا و شب درخوابها

گردش ماه وفلک افسانه بود 

برلبم صدگونه بود آوازها

پَر حسدمیبرد بر بی وزنیم

رقص میکردم سر امواجها

کو؟ کجاشد؟آنهمه رقصندگی

رفت و شد آلودهء اسرارها

خنده باید کرد یا باید گریست

منکه سردرگم شدم در کارها

کیستم اکنون؟. که بودم آنزمان؟

همچو موجم در کف گردابها

از جواب خویشتن من عاجزم

لطمه ها خوردم درین پیکارها

گرچه میدانم که در رویا گُمم

چون "رسا" از خویشتن هستم رها

شورابه ها

در میان تیرگیهاو سکوت نیمه شب

با  تنی پژمرده غرق درد و   تب

دردمند   و    ناتوان و   روی زرد

بادل آزرده  جسمی سردِسرد

بانگاهی بی رمق چون مردگان 

گرچه هستم،درمثل چون زند گان

با  سرودی سرد  مانده در نگاه 

چون نفس آید ، بود همراه آه

صدهزاران گل به گلشن مرده است

ازگلستان بوی گل را برده است

در بهاران باغ دل   پائیز   شد

لخته . لخته خون ز دل لبریز شد

گرچه شب تار است دل زو  تارتر

سینه   از   ابر   سیه   پُر  بارتر

هردَمَم با صد هزاران آه سرد

گشته ام   آئینه گردانی   درد

اندرین شورابه ها سردر گُمم

قطره می بینی ولی من یک خُمم

دردهایم چون دُمل در شام تار

باز می گردد سرش دیوانه وار

آن زمان اشکم بشوید بالشم

جسم را دنبال جانم می کشم

گفته بودم با"رسا" همسایه ام

نشنود جز او به شب کس ناله ام

آتشی را که تو بر پا کردی

  میدهم شرح که آزرده دلم

تو تدیدی که چه افسرده دلم

تو بدنبال دل خود بودی

شد نصیب دل من نابودی

آتشی راکه تو برپا کردی

ناشنیدی که چه بر ما کردی

داغِ هرلحظه به جانم مانده

پیش عشاق شدم شرمنده

شدم انگشت نما پیش همه

هرچه گویم زغمت باز کمه

تاکه دیدی که شدم بنده عشق

هرچه کردی تو شدم زنده عشق

دادم از دست دل دیوانه

شادم از آنکه شدم افسانه

خنده کردی تو به حال زارم

به خیالت که دهی آزارم

لیک من خوشدل ازین آزارت

چون شیندم که بود این کارت

چه بگویم که ترا نیست خبر

عشق ماندست ،زمن نیست اثر

کاش فریاد کنم بر هر بام

بزنم قید  خودو خانه و نام

وه که آلوده عشقت هستم

چون رسا"تا به لحد " سرمستم


پائیز

یادداری آن شــــــبِ پائیز را؟

آن شب از عشــــقها لبریز را؟

یادداری دست من دردست تو؟

بود جسم وجان من پابست تو؟

یادداری دل ،به یادت می طپید؟

دیدگانم ناز چشمت می خرید؟

یادداری لــذت آن ســـــــوز را؟

عشق را، آن مرغ دست آموز را
یادداری، تا ســـــحر ما سوختیم؟

 تکه تکه عشق را  آموختیم ؟

یاد داری داغــتر از تــب شـــدیم؟

لب فروبستیم مثل شب شدیم؟

یادداری، یازیادت رفته اســـــت؟

لیک میبینم"رسا" دل مرده است

چرخش زمانه دون

دل را تو برده ای و  ، منِ بینوا گرفتارم

تو غافلی و ، من بی گنه گرفتارم

چه حاصلت شده از اینهمه دل آزاری

تو وام دار دلِ زارو ، مــــــن گرفتارم

تعادلی نبود در جهان و هستی ما

تو رهزن دل و دینی و،من گرفتارم

نمی کنی تو وقا و جفات بیش از حد

هزار خبط و خطا میکنی و، من گرفتارم

ندیده کس زتو مهری .زعشق بی خبری

تُراست لذت و مستی و، من گرفتارم

عجــــــب ندارم ازین چرخش زمانه دون

به قدر هــــــرچه وفاکرده ام، گرفتارم

نبـــــــود  عبرتم از اینهمه وفـــاداری

که کام دل تو گرفتی و، مــن گرفتارم

هنوز بر سر عهدم نشسته ام هیهات

تو کرده ای دل من خون و ، من گرفتارم

خداســت شاهد این مهرو شــاهد دردم

تو ظالمــــی و جفاپیشه ، مـــن گرفتارم

"رسا" بسوخت به حسرت نگفت با دل خویش

بـــــــه قدر هرکه جـــفا کرده ، من گرفتارم

خوش بودم

یادآن روز که با یاد تو من خوش بودم

روز با دیدن و شب. خواب تو من خوش بودم

میگذشتی تو از آن کوچه، منِ دلداده

بانگاهی که کنم .زیرِنگه، خوش بودم

لذتی داشت همان لرزش بی وقفه ء دل

حالتی شرم زده ، درکُمِ در  خوش بودم

تو زمن بی خبر از پیشِ رُخم بگذشتی

من ِبیچاره ازین بی خبری خوش بودم

هردوچشمم به توو دل به دو دستم مبهوت

لب فروبسته و بی تاب و توان خوش بودم

هرکه میدید مرا راز دلم را میخواند

از تو پنهان همه آوازدلم،  خوش بودم

یادآن روز که از سوزِدلم دستم سوخت

تا به دست تو زدم دست، نهان خوش بودم

قاصد آمد به سراغ تو و اسرارام گفت

باخیالی که تو آگاه شدی خوش بودم

هرچه سلول درون بدنم بود به وجدآمده بود

لحظه ها بادل دیوانه خود خوش بودم

ای دریغا که چه بیهوده به تو دل بستم

به خیالی کع توهم مثل منی خوش بودم

دل به دل راه ندارد. غلطی کرده کسی

توبه یاددگران من به تو دلخوش بودم

رفتم و بار دل خویش به کُنجی بردم

به امیدی که شوی زارو زبون خوش بودم

لیک دیدم که تو خوشبخت تری از منِ زار

نه کنارتو"رسا" بادل خود خوش بودم

مرانگاهت کشت

Click to view full size imageشب فراغ تو ما را ز بی وفائی کشت

تو غافلی و مرا خواب و  خوش خیالی کشت

تورا بخواب که میدیدم عاشقت بودم

سحر که چشم گشودم مرا سرابت کشت

نگاه ِ من بتو بودو نگاهبان تو بود

ربود از من غافل ترا فراغت کشت

چه خوش خیال ، مرا دردل تو راهی هست

تودردلت دگر ی بودو اشتیاقت کشت

رهی نبود مرادر دردل هوسبازت

گناه ازتو نبودست آن نگاهت کشت

چه جاصلی زهمه دردها که من بردم

تو غافلی و مرا غفلت مدامت کشت

دلم زطرز نگاهت هنوز می سوزد

عجب مدار مرا حسرت وصالت کشت

مرا ببین که چه سان در فراغ میسوزم

ترا"رسا" به خدا درد بی نشانت کشت

برای عشق درد سر شدم من

Click to view full size imageچنان عاشقتر از عاشق شدم من

کز آتشرنگ خاکستر شدم من

بیامد بر سر بالین من عشق

زشرمش همچو گل پرپر شدم من

دلم میسوخت اندر سینهء من

زسوزش همچنان آذر شدم من

مرام عشق دردنیا همین است

ز حُرم گرم او اخگر شدم من

رهائی نیست هرکس را دلی هست

مرا دل بود، بی دلبر شدم من

دلم دلبر  ربودو   جانم افسرد

درین غوغا زبد بدتر شدم  من

ندانسته دچار عشق گشتم 

زمجنون حال مجنون تر شدم من

مپرس از حال و احوال منِ زار

زرُخ پیداست همچون زرشدم من

نمیدانی چه دردی دردلم هست؟

چنان خون درددل ساغر شدم من

دگر پرسش ندارد حال و روزم

برای عشق درد سر شدم من

نمی نالم نمانده جای ناله

چو جامی سربه سر آخر شدم من

"رسا" را بین درین آشفته بازار

که گوید عشق را باور شدم من

خط کشیدی

مگــر ازد ل بریدنها چـه دیدی؟ 

چـرا اینــــــگونه از بامم پریـدی؟

تـو گفتی تا قیامــت با تو هستم

چــرا بر گفته هایت خط کشیدی؟


نقش آفرین

عکس عاشقانه119.jpgبه زیر لب چو میگفتی شنیدم

به چشمانت شرارِ عشق دیدم

زرنگِ صــــــــورتِ مهــــتابی تو

هـــزارانقـــشِ زیـــبا  آفر یـــدم

سر خورده

کنون سر خورده و بس نا امیدم

به چشمم دیده با گوشم شنیدم

بخود تاکی دهم امید واهی؟

همان بهتر که از مهرت بریدم

سایه من

سایه دردم به روی صورتم افتاده است

تلختر از گریه، خنده برلبم آورده است

هیچکس را آگهی بردرد کس هرگز نبود

سایه من روی دیوار خودم افتاده است

سینه هرکس درونش صد هزاران درد هست

همچو بختک دردهرکس بر دلش افتاده است

کس ندارد آگهی از سوزو ساز سینه ها

از نُتِ گردون بهر کس نغمه ای افتاده است

از قدو بالا و رخ هرکس بمانند خود است

روی هرکس ازازل سودای او افتاده است

در دل منهم مثال دوستان صد رنگ هست

لیک دردِ آخری جانسوز تر افتاده است

تاب  کی آرد "رسا"   زیر چنین  آتشکده

دردهایش همچوقطره توی آب افتاده است

Avazak_ir-Heart24.jpg

متهم

Valentines_Day_Love_Heart_Net_Drops_5217.jpgبه که دل باید بست؟

به خداوند؟ کجاست؟؟

به پدر ؟ کوش پدر؟

منکه جز اسم ندیدم اثری

مادری بود .

پُر از مهر ووفا

دل بیچاره من با او بود

او که گم شد در ابر

من شدم قطره باران بر خاک

چونکه او رفت

ندارم همدم،ندارم همدل، 

همه جا متهمم

که کمی حساسم

عینکی تیره به چشمان دارم

بهمه بد بینم

چه کنم؟

می بینم.

چه کنم؟

می فهمم

چه کنم؟

مدح و زبان بازیها

به سرم شیره نخواهد مالید.

شیهای سکوت

دردخود را به که گویم . که دلش آینه باشد؟

سوز دل را بکه گویم . که دلش سوخته باشد؟

اینهمه بار که بر سینه نهادم به که گویم 

که وفا کرده ندیدست وفائی

هیچکس همدل و همراز نشد . با غم من

درهمه دهر کسی نیست شود همدم من

دردهای دل من ،حاصل یک عمر منست

هیچکس نیست درین دایره غیر از خودِ من

که صدایم شنود. که بیایدبا من

تا به تاریکی شیهای سکوت

             

ماه من

چو شب آید ترا بینم به رویا

رُخَت را میکنم آنجا تماشا

به شبها ماهِ من تنها تو هستی

من و تو نیمه شیها میشویم ما

هدیه گل

دیشب تو به مهمانی من آمده بودی

تاجی زگل سرخ به من هدیه نمودی

چون چشم گشودم ، تو در خانه نبودی

کو آنهمه گلها که به من هدیه نمودی؟

لبم پر گشته از باران خنده 

دلم گرید براین تصویر خنده 

چقدر آسان بود مردم فریبی

 بسوزی در درون بردیده خنده

همه براین چنین درد آشنایند

که میخندند بر هر گونه خنده

تو دل دیدی درآن خونی نباشد؟

چه باید کرد بادل جز به خنده 

نشانِ خندهء ما گریه ماست

سرشک ِگریه باشد نقش خنده

 نه دیروز و . نه امروز و  نه فردا

به سال و ماه می گریم به خنده 

تو گوئی خنده در اول خدا کرد

عجب گفت و ، بزد بر زیر خنده

تو مارا بین عجب بس ابلهانه 

براین خلقت زنیم مستانه خنده 

گمانم چاره ء ای جز این نباشد

چرا گریه؟ چو باشد جای خنده

گمانم کار اله  خنده دار است

خودش برلب نهاده مُهر خنده

درست است هرچه کرده یارب ما

"رسا" گرید که باشد زهر خنده

خدایا باز هستم شاکر تو

 بجای گریه بنهادی تو خنده 

وگرنه صد جهان ویرانه می گشت 

زآب دیدهء گریان ، نه خنده


تو میخواهی

تو میخواهی مرا دیوانه بینی

درعشق و عاشقی افسانه بینی

تو میخواهی که من سرگشته باشم

کبوتر باشم و پر بسته باشم

تو میخواهی ببینی خواریم را

درعشقت لذت بیماریم را

تو میخواهی سرشک خون فشانم

به راهت دیدهء خونین نشانم

تو میخواهی که باشم روبرویت

شوم چون خاک بنشینم به کویت

تومیخواهی کشم تاز ترا من

گمانم عاشقی عاشقتر ازمن

تو میخواهی دل از تو برندارم

سرم را جای پاهایت گذارم

تو میخواهی به فرمان تو باشم

نباشم من همه آنِ تو باش

تو میخواهی غلامی حلقه برگوش

بهر عیب تو باشدمصلحت پوش 

ولی دیدی که از بامت پریدم

نباید آنچه می باید که دیدم

زکویت گرچه بس آزرده رفتم

شدم نالان چو گل پژمرده رفتم

خداداند که من تازنده باشم

زعشقت از درون آکنده باشم

ترا چون بت پرستش میکنم من

خیالت را ستایش میکنم من

"رسا" می گفت ،هستی در دل من

بجز عشقت نباشد حاصل من

چنان آئینه گردان خانه ام را

بیا یک شب ، فقط یک شب کنارم

که تا حسرت زکام دل برآرم

بیا تاسر به دامانت گذارم

دلم را از عزا شاید درآرم

بیا آتش فشان شو سینه ام را

چنان آئینه گردان خانه ام را

بیا دیگر ندارم تاب هجران

چو خورشیدی شبم را روز گردان

بیا تاکی بسوزم با غم دل

مرا جزعم نباش هیچ حاصل

بیا تاکی کشم ناز ترا من

کجا پیداکنی عاشقتر از من

 بیا تا باتو گویم راز دل را

هزار ان قصه ء پر سوز دل را

بیا تاکی کنی ازمن تو دوری

کجادیدی ؟ زکه؟ این سان صبوری

بیا از چشم من سوز مرا بین

سپس برروی چشم من تو بنشین

بیا دردم جز این درمان ندارد

چنین عشقی  جز این پایان ندارد

بیا واله"رسا" دلبسته توست

از اینجا تا قیامت بسته توست

قبله من

با سکوتم به تو گفتم همهء راز دلم

چه کنم؟ گوش ندادی تو به آواز دلم

مست بودی. زرُخِ خوبتر از برگِ گُلَت

چه خبر ازمن و از حسرت واز ساز دلم

حسرت دیدن تو لذت روزوشب من

بود این حسرت دیدار تو دمساز دلم

درتوبودم به نمازو همگان خندیدند

لیک بُد قبله من آتش غماز دلم

هرسحر گاه به عشق تو نماز سحری

تو خدای دل من بودی و همراز دلم

سوزها بود به دل شرم و حیا مانع بود

تابگویم به تو بی پرده همه راز دلم

کاش می شد که نگاهم به تو گوید غم من

تابدانی تو  ز انجام و ز  آغاز دلم

گنهم بود که دل را بتو دادم ز ازل

تو چه دانی که چه سوزیست ازین کار دلم

سوختم ، سوختنم را تو ندیدی هیهات

اندرین عشق بنازم به همه ناز دلم

اومرا سوخت ولی هردو لبم دوخت بهم

منِ سرگشته اسیر خود و شهباز دلم

هرچه گفتم نشود آگه ازآن گوش "رسا"

چون هوا بود ،که من قافیه پرداز دلم